برای او که عزیز است
حقیقت

من هراس را به معبدم راه نداده ام
تا بتوانم
به این گناه سبز بمانم
که دوستت دارم
...
سفر سلامت.
حقیقت

من هراس را به معبدم راه نداده ام
تا بتوانم
به این گناه سبز بمانم
که دوستت دارم
...
سفر سلامت.
شب شروع می شود
از نخستین جستجوی دلت
از تمام چشم های هنوز مانده به راه
از خوابی که در بیداری برای دلت دیده ای
از سر کوچه ای که هیچگاه از آن عبور نمی کنی
از همان پنجره ای که نقش خیالت شده...
همان که از آن چشم به راه توست،
آنکه دوستش داری
آری...
شب تمام سهم تو نیست از آنچه دنیا برای تو دارد
کمی از آن چیزیست که می تواند به تو بدهد
و...
و بیدار می شوی
در آشوب چشم هایت
با زنجیری بر دلت
از هرچه تماشای بی نگاه
سوی "می خواهم" هایت...بر باد رفته هایت
...
و هرچه بغض که داری، در سکوت سیاه تنهایی ات می شکند و می شوی همانی که باید... خسته از پیکار بی پایانت با زندگی...
و نمی فهمی
که باز
چه وقت
به خواب رفته ای
...
و ساعتی بعد
از خواب بر می خیزی و سپاس می گویی خدای را به خاطر شب آرام و خواب خوبی که پشت سر گذاشته ای...
و روز شروع می شود
انگار مثل روزهای قبل
انگار ...
حقیقت

از سمت راست حرکت می کنم
تا اگر آمدی
در لحظه ی جاودانه ی عبور
قلبم را به جشن نزدیک ترین فاصله از قلب تو برده باشم
حقیقت

در غروبی که صدایش سبز است
روبروی من و اندام نسیم
قطره اشکی است
که بوی شب رفتن دارد
حقیقت

برخواهد خاست
از خاک خیس بالشم
خوشه ی خوشبوی خواب تو ...
حقیقت

این اشک ها که نمی آیند
تقدیم تو
با هر چه عشق
که دیگر ندارم
حقیقت

تو تنهایی
من نیز
ولی بگو
این لم یلد و لم یولد یعنی چه ... ؟
حقیقت

آغاز هر ترانه به نام تو خوشتر است
هرچند دیر
هرچند گاهی فقط
گاهی
...
در لحظه ی شروع هزار باره ی تو
می دانم
که دری باز خواهی کرد
و دستانم را محکم خواهی فشرد
و آن دل تنگ و بی تابت
آرام می گیرد
که
" آمد "
و من می مانم و یک بغل بغض
یک بغل اشک
...
وقتی به تنهایی تو فکر می کنم
به بزرگی ات
به هرچه هستی و من نمی دانم
نیست می شوم و
هیچ های همیشه حاضر و زود گذر
رنگ می بازند و
تو
می شوی تمام حال من...
...
برای هزارمین بار
التماس همیشگی ام را فریاد می زنم
که "رهایم مکن"
...
الا بذکر الله تطمئن القلوب...
حقیقت

پنجره را ناگهان باز می کنی
و نمی دانی
که من خشکم می زند هر بار ...
حقیقت

در کنار این قفس
دشتی هست
در دشت ، باغی
در باغ ، کلبه ای
و در کلبه ،
دیوانه ای
که مضراب به سازش می زند
با کلید قفل در این قفس
حقیقت

از این ور زمین توپ رو شوت می کنم
بلند ... خیلی بلند
بعد خودم می دوم و می رم اونطرف زمین
اونقدر تند ، که قبل از توپ می رسم جلوی اون دروازه و می گیرمش.
این وسط چیز خاصی اتفاق نیفتاده.
فقط من از دویدن خسته شده ام و توپ از بلند پریدن ، خوشحال ... شیرین ولی کوتاه
حیف از چمن سبزی که این وسط له میشه فقط...حیف
حقیقت

کوچه انگار قرار است خیابان بشود
ترسم این است
که یادم برود
سجده گاه تو کجاست...
حقیقت

گل باش
نه پلاستیکی
پروانه ام
اصل ...
حقیقت

می دانی ؟
منطق و احساس در دادگاه سرنوشت تبرئه خواهند شد
چشم های من و تو اما
محکوم می شوند به اشک
به جرم خداحافظ...
حقیقت

رسم دیرین کبوتر این است
که کمی دور شود از لب بام
نفسی تازه کند
بالهایش را
به تمنای نسیم
پرواز دهد
و به دروازه ی یک جنگل بی حادثه پرواز کند...
من
ولی
عاشق پرواز عقابم به خطر
...
حقیقت

آتشکده ام را
در تُنگی بلورین و دربسته برپا کرده ام
تا باورم شود
که هیچ را به آتش می کشم
...
و می پرستم
آن دود خیالی را
وقتی که می دانم
میعادمان
لحظه ی جاودانه ی شکستن است.
حقیقت
تمام عمر شاید همین مرا کافیست
که روی کاغذ بی رنگ چشمهایم
به خط خوش بنویسم:
"در انتهای سکوتم
شبم
کمی سردم
اگرچه نام تو را زیر لب صدا کردم"
...
خیال می کردم
چه ها که نمی شود از آسمان اگر نگاه تو را
شبانه سوی بستر خونین خویش گردانم
و رنگ سبز دلم را به شوق دیدن تو
به صدهزار آینه از دور بنشانم
...
صدای واژه چه خوش بود آن زمان که گفت سلام
و پای تو چه خیس
وقت آب بازی من
تمام شهوت من راستی کمی تماشا بود...
...
گمان کنم که کمی آه ...
شاید این مرا کافیست
که روی پنجره یک عمر نقش دل بکشم
و اندکی - نه به اندازه ی خیال بی پروا -
به شوق سنگ تو گاهی انتظار بکشم
...
نماندم و نشدم
آن چه بی پروا
در انتهای جنونت به زیر لب گفتی
نماندی و نشدی
آن چه بی رؤیا
در ابتدای سکوتم به صد زبان گفتم
...
دیگر اکنون گذشته از آغاز
و بی هوا نمی شود از خانه بیرون رفت
حقیقت

بزدلانه فرار می کرد از اینکه بگوید
"دوستت دارم"
شاید می خواست چیز دیگری بگوید
شاید بر بال هیچ اندود خویش ، سرگرم شب نشینی با مهتاب بود
شاید بی قرار گوزن های مانده در بوران
و یا مانده در دام تنهایی هایش بود
و شاید
موسیقی جانش بر گام جنون می رفت
و دل آن را نداشت که دیوانگی اش را فریاد بزند
...
سرود :
"سزاوار جنونم
به شب هایی
که با یادت
از ماه سایه می گیرم
و از خیالت
بوسه ای طولانی
آنقدر که نقش عشق بازیمان
روی خاک آفتاب خورده ی صبح بماند"
----
پی نوشت :
دوست عزیزی از من درخواست کرده اند که لینک موسیقی پس زمینه ی وبلاگ را درج کنم . از لینک زیر می توانید موسیقی مورد نظر را دانلود کنید:
حقیقت
روی پرواز کبوتر با کبوتر ، باز با باز شرط بسته بودم ؛
کبوتر را به سنگی زدم و باز نیامد...
سلام کردم به سینی لواشک زیر کولر همسایه ... طفلک از نشتی آب در امان نمانده بود و آب آلبالو شده بود.
خدا را از هر دو لوله ی دودکش سیاه بخاری دیدم. پند می داد به گوسفندان ...
بابای مدرسه ، سوار بر دوچرخه ی زنگ دار قدیمی اش از کنار خیابان آرام می رفت و من ، در خواب بودم... در آغوش مادرم.
موشک صدام را به پوشک خودم ترجیح می دادم ... وقتی که پوشکی در کار نبود و کهنه و مشمای سه دست گشته ی برادرانم را به پایم داشتم و بد می سوزاند...
مداد گُلی دانه ای پنج زار و ساندویچ چرک و خوشمزه ی مدرسه دانه ای پونزه زار بود.
بهرام بیضایی روی دیوارهای شهر نوشته بود : شاید وقتی دیگر
و من اینقدر در خواب ، توالت رفتن شبانگاهی ام را به وقتی دیگر حواله می کردم که ...
صف مرغ جالب شد آن روز که مرغ کم آمد و قصاب محل چند تا از مرغهای گاراژ کناری را سر برید و یه پلو مرغ داغ داغ خوردیم. مرغش سیاه بود.
امام پنجشنبه ها توی تلویزیون صحبت می کرد . به منتظری می گفتیم گربه نره و والفجر ها رو می شمردیم.
عکس والدراما و رود گولیت و تی شرت آلمان نود رو عشق می کردیم و با پولهای عیدی ، فوتبال دستی می خریدیم.
بابا پول داد که برم سه پرس کوبیده ی چاق بگیرم و توی راه نفهمیدم پول رو کجا انداختم ... هنوز هم نفهمیدم ... بابا دعوام نکرد .. دوباره پول داد و شب چلو کباب خوردیم.
هنوز دست حاج کاظم روی گردن عباس نیومده بود و هنوز لوگوی یکشنبه ی سلام ، رنگی نشده بود.
هنوز خداداد توپ رو روی زمین توی دروازه ی بوسنیچ نکرده بود و هنوز جام تهی شجریان مجوز نگرفته بود.
هنوز ترم دوم دانشگاه مشروط نشده بودم و هنوز هفت سال منتظر عشقم نشده بودم ...
هنوز پدر دوتا پسر نادیده نشده بودم و هنوز روی دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک پیداشون نکرده بودم.
هنوز دنیا رو به کام بابا و مامان زهر مار نکرده بودم.
هنوز سبزک و سرخکم رو به خاطر قوقولی هاشون مجبور نشده بودم که بفروشم...
هنوز کسی صداقتم رو زیر سؤال نبرده بود و هنوز خر نشده بودم ... خر ... جناب خر دوست داشتنی خودم...از اجبار حقیقت
هنوز لیمو نخورده بودم .. هنوز نه دو ماهگی مبارک شده بود و نه خداحافظ ، تلخ .. وقتی که هیچوقت گفته نشد.
هنوز به کسی نگفته بودم باهام ازدواج کن ... هنوز به کسی نگفته بودم : خاک بر سرت... از ته دل...
هنوز سبک بودم ... زیاد ... نه ... کم ... سبک که زیاد نمیشه ...
هنوز می خوندم ... از داد تا بیداد... بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
هنوز برای خودم می نوشتم و دلم ... نه این همه چشم
هنوز حواسم جمع بود ... بدون آمپول هام نمی رفتم آمپول بزنم
هنوز شبنم بود ...
هنوز...
بی هنوز.