حقیقت

هیچ چیز عوض نشده...

امروزها که داغ و شیون و درد و آه را به کاهدان مشتاق دل ریخته ام

و گاهی لابلای تنهایی ها

به خشم چشمانم آذرخش می بخشم و

به نوازش نگاه باران

آتش می گشایم و

تو را نگاه می کنم

انگار که باشی و تماشایت کنم...

می دانم...

می دانم که رفته ای

 سالهاست...

و این جشن خاکسترانه را بی تو باید برپا کنم... پای مزار برف

و با خود زمزمه کنم نام بلندت را

ای عشق...