ای عشق...
حقیقت

هیچ چیز عوض نشده...
امروزها که داغ و شیون و درد و آه را به کاهدان مشتاق دل ریخته ام
و گاهی لابلای تنهایی ها
به خشم چشمانم آذرخش می بخشم و
به نوازش نگاه باران
آتش می گشایم و
تو را نگاه می کنم
انگار که باشی و تماشایت کنم...
می دانم...
می دانم که رفته ای
سالهاست...
و این جشن خاکسترانه را بی تو باید برپا کنم... پای مزار برف
و با خود زمزمه کنم نام بلندت را
ای عشق...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 0:22 توسط حامد
|