بی آنکه نان
حقیقت

دو نفر پشت سر من ایستاده اند
اولی یک نان می خواهد
دومی یک نان می خواهد
من هم یک نان می خواهم
یکی می آید و جا می زند و می رود جلو
سه نان می گیرد
به من و آن دو نفر نان نمی رسد
من بدون نان به خانه می روم
آن سه نفر با هم می روند...
حقیقت

دو نفر پشت سر من ایستاده اند
اولی یک نان می خواهد
دومی یک نان می خواهد
من هم یک نان می خواهم
یکی می آید و جا می زند و می رود جلو
سه نان می گیرد
به من و آن دو نفر نان نمی رسد
من بدون نان به خانه می روم
آن سه نفر با هم می روند...
حقیقت

من هنوز بیمارم
این را خوب مي فهمم
از صداي خسته ي نفس هايم که بالا نمي آيند
از دلم که مي فهمد غريبانه بودن اين پرواز را
از پاهايم که اهل کوه نيستند ديگر
از چشمهايم که برق نمي زنند
از دستانم که نمي لرزند
از اشکهايم که نمي ريزند
از داد
بيداد
فرياد
و هر چه که نمي زنم اين روزها
...
شده ام قالي سر دار
تارهايم را زده اند و رفته اند
فصل گره زدن پودهاست
انگار يکي آمده اين روزها
که تمامم کند.
حقیقت

باشد...
تو خیال کن که تمام آب رودخانه را من خوردم و در محضر هر لحظه ی تنهایی ام، از سماجت بی شرم خویش به نجابت دل تو پناه می آورم...
تو خیال کن که در شهر ما طبق طبق دلخوشی خیرات می کنند و من هم دست در دست عشق، به پایکوبی لحظه های سر مست و به تلاوت آواز سلام و به هر چه که خوب است دل داده ام...
تو اصلاً خیال کن که من داده ام کوچه را از نو سنگفرش کنند... به طرحی بدون رنگ لیمویی...
چه خیال...
باران هنوز سهم آسمان شهر توست
لیمو هنوز در دستان توست
نرگس هنوز ناز نگاه تو را می خرد
بانو هنوز در آغوش توست
و صدایی اگر هنوز هست، از پشت پنجره ی بسته ی اتاقت می آید...
تو ببخش
اگر
ما هم در شهرمان بهار را جشن می گیریم
بهار را
بهارمان را...
حقیقت

سالها گذشت
و آن "يکي" که ديروزها بود،... ديگر نيست
عزيز دل!
حالا ديگر اول تمام قصه هاي شب
برايت خواهم خواند:
يکي بود؛
که او هم ديگر نيست...
حقیقت

ميان خودم و خيال، کش مي آيم و يک لحظه را يک عمر زندگي مي کنم. سهم تمام بنفشه ها را از نگاه خسته ام می دهم و برای خودم و چشمهایم تاریکی را نگه می دارم. انگار که بیهوده باشد آواز پیرزن گوژپشت خیال، من باز تا پشت نرده های دلم می روم. فانوس را به دستان پر مهر قناری می دهم و شادمانه سر می دهم ترانه ی حقیقت را... من، سرو شده ام...
اسم شهر می آید...
و من افسار کلام را می کشم... دیگر نمی توان و نباید نوشت...
اینها را کسی می خواند
غمگین می شود
و به تفریق موهوم خاطراتم از مهرش می اندیشد
...
افسوس...
دل مرا نمی شناسد...
حقیقت

به مشامم عطر خوش سلام
به نگاهم نام عزيز کوچه
نفسم به ضریح پاک خيال
پنجه هايم به آن ماه بلند...
نه
نمي رسد.
حقیقت

میان این همه دریا
این همه ساحل
این همه مرداب حتی...
من
قایقی را می شناسم که به کویر زده است...
حقيقت

سخت مي گذرد
بدون او ...
حقیقت

تهی از خیال
خیالی که سفر را بخواهد
زمینگیر شده ام
نفس هم که نیست...
نیست تا ها کنم اش به روی زمان
به ناچار، تماشاگر ساده ای شده ام که بازی را نمی فهمد
ولی
سرش گرم است...
حقیقت

شبانه مي روم
صبح مي فهمي
باز مي خوابي...
حقیقت

سالی یکبار شاید
اینگونه می شوم
که یاد
تا نزدیک ترین فاصله از پوست تنت می کشاندم
...
حالی است ...
حقیقت

گذاشتم که دور شوم از روزهای نخست فروردین
به اندازه ای
که جایی برای تبریک سال نوی بدون عید نباشد
...
این هم بهانه ی قلمی که دستش نمی رود این روزهای خاکستری
به نوشتن...
در عزای آسمانی که سرخ است
و مادرانی که داغ دیده
...
حقیقت

هیچ چیز عوض نشده...
امروزها که داغ و شیون و درد و آه را به کاهدان مشتاق دل ریخته ام
و گاهی لابلای تنهایی ها
به خشم چشمانم آذرخش می بخشم و
به نوازش نگاه باران
آتش می گشایم و
تو را نگاه می کنم
انگار که باشی و تماشایت کنم...
می دانم...
می دانم که رفته ای
سالهاست...
و این جشن خاکسترانه را بی تو باید برپا کنم... پای مزار برف
و با خود زمزمه کنم نام بلندت را
ای عشق...
حقیقت

بی آنکه بدانم چرا، به سوی روزن هیچ اندود زمان در حرکتم. از لب های زمخت خیال، بوسه بر می گیرم و طرح اندام قیامت را در گوشه ی دیوار امروزها به نقش می آورم. یادواره ی خون می گیرم و من های خویش را در کاسه ی زلال اشک می شویم. ساحره ی نیمه شب را صدا می زنم و بر ناله ی عودش نوای اشتیاق می نشانم و شب را به خیال خورشید فریب می دهم و می جویم... خنده های قدیم را...
بر می خیزم...
نیمه شب است و سر، سنگین... خنکای نسیم را میهمان شبانه ی حریم دل می کنم و محرم می شوم به چشمان خویش... سلام می گویم به پیرزن سیه پوش گوشه نشین باغ؛ چراغ را از او می گیرم و باغ را تماشا می کنم... سالهاست که تمام سهم من از این باغ، تماشای ترس است و از پشت در، هرآنچه می رود و می آید را فقط نظاره می کنم و در سکوت، خیال می کنم که این باغ، از آن همین پیر زن است و آن چراغ را که در دست دارد، روزی، اسیر در چنگال عقابی بر فراز دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک خواهم دید.
بر هر گذار، ردی به جای می گذارم از درد... شاید که روزی باز آمدم و در قامت یک پروانه، بر مزار پیله ی خویش سوگواره ای بر پا کردم و اوج گرفتم... تا الف قامت دوست...
صدا می آید
بر می خیزم
شاید وقت سوختن پروانه هاست... با همان بالهایی که دیگر ندارند.
حقیقت

شهادت می دهم که نیستم
سالهاست...
حقیقت

وقت خوبی برای رفتن نیست
این شب و روزها که غمگین است
تا که پرواز رنگ شب نشود
رنگ ما سبز و راه خونین است
حقیقت

در این روزها
که بغض سنگین سی ساله ام را تا پشت پلکهایم همراهی می کنم و
دم نمی زنم از هرچه نمی دانم،
کسی از دلم چیزی نگوید
چیزی نپرسد
حریمش را نیازارد
که بس وحشی شده...
چونان سگی که صاحبش مرده و هیچ دست مهری را نیز طاقت نوازش ندارد
از هر که آمد و رنجید، طلب حلالیت
...
حال سگی را عشق است دلکم.
حقیقت

در چنین شبی
چه کشیدی تو
بانوی تنهای صبر ...
حقیقت

شب کنار من آرام نشسته
جانمازم صدای تنهایی می دهد
و سماور
نماز می خواند
قل هو الله احد
قل هو الله احد
قل هو الله احد...