حقیقت

بی آنکه بدانم چرا، به سوی روزن هیچ اندود زمان در حرکتم. از لب های زمخت خیال، بوسه بر می گیرم و طرح اندام قیامت را در گوشه ی دیوار امروزها به نقش می آورم. یادواره ی خون می گیرم و من های خویش را در کاسه ی زلال اشک می شویم. ساحره ی نیمه شب را صدا می زنم و بر ناله ی عودش نوای اشتیاق می نشانم و شب را به خیال خورشید فریب می دهم و می جویم... خنده های قدیم را...

بر می خیزم...

نیمه شب است و سر، سنگین... خنکای نسیم را میهمان شبانه ی حریم دل می کنم و محرم می شوم به چشمان خویش... سلام می گویم به پیرزن سیه پوش گوشه نشین باغ؛ چراغ را از او می گیرم و باغ را تماشا می کنم... سالهاست که تمام سهم من از این باغ، تماشای ترس است و از پشت در، هرآنچه می رود و می آید را فقط نظاره می کنم و در سکوت، خیال می کنم که این باغ، از آن همین پیر زن است و آن چراغ را که در دست دارد، روزی، اسیر در چنگال عقابی بر فراز دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک خواهم دید.

بر هر گذار، ردی به جای می گذارم از درد... شاید که روزی باز آمدم و در قامت یک پروانه، بر مزار پیله ی خویش سوگواره ای بر پا کردم و اوج گرفتم... تا الف قامت دوست...

صدا می آید

بر می خیزم

شاید وقت سوختن پروانه هاست... با همان بالهایی که دیگر ندارند.