ساده ترین سؤال اصلاً ... مرگ پیرمرد کبابی
حقیقت

نه !
وقتی که در بیداری از جلوی مغازه ی کبابی رد شدم ، نه پارچه ی سیاهی دیدم ... و نه کرکره ای پایین و نوشته ای روی آن ...
پس چرا باید در یک شب کذایی ، به خوابم ببینم که زمستان است ...
هوس حلیم داغ صبحانه کرده ام
می روم به کبابی
پیرمرد مرده ...
چرا ... ؟
چه خبر است آهای حقیقت ...
می خواهمت ...
حتی اگر به گوی گند پیاز و دنبه آغشته باشی و به عزای نرسیده ی پیرمرد کبابی نشسته ...
گور پدر جنات عدن ... و چشمه های جاریشان ...
من ،
تو را می خواهم ... به صرف یک املت با بوی پیاز ... نه کباب.
