برای بهار... که پیش توست...
حقیقت

باشد...
تو خیال کن که تمام آب رودخانه را من خوردم و در محضر هر لحظه ی تنهایی ام، از سماجت بی شرم خویش به نجابت دل تو پناه می آورم...
تو خیال کن که در شهر ما طبق طبق دلخوشی خیرات می کنند و من هم دست در دست عشق، به پایکوبی لحظه های سر مست و به تلاوت آواز سلام و به هر چه که خوب است دل داده ام...
تو اصلاً خیال کن که من داده ام کوچه را از نو سنگفرش کنند... به طرحی بدون رنگ لیمویی...
چه خیال...
باران هنوز سهم آسمان شهر توست
لیمو هنوز در دستان توست
نرگس هنوز ناز نگاه تو را می خرد
بانو هنوز در آغوش توست
و صدایی اگر هنوز هست، از پشت پنجره ی بسته ی اتاقت می آید...
تو ببخش
اگر
ما هم در شهرمان بهار را جشن می گیریم
بهار را
بهارمان را...
