خط کش 31 سانتی برای سانسور
حقیقت

ميان خودم و خيال، کش مي آيم و يک لحظه را يک عمر زندگي مي کنم. سهم تمام بنفشه ها را از نگاه خسته ام می دهم و برای خودم و چشمهایم تاریکی را نگه می دارم. انگار که بیهوده باشد آواز پیرزن گوژپشت خیال، من باز تا پشت نرده های دلم می روم. فانوس را به دستان پر مهر قناری می دهم و شادمانه سر می دهم ترانه ی حقیقت را... من، سرو شده ام...
اسم شهر می آید...
و من افسار کلام را می کشم... دیگر نمی توان و نباید نوشت...
اینها را کسی می خواند
غمگین می شود
و به تفریق موهوم خاطراتم از مهرش می اندیشد
...
افسوس...
دل مرا نمی شناسد...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:22 توسط حامد
|