بی آنکه نان

 

 

                                                 حقیقت

دو نفر پشت سر من ایستاده اند

اولی یک نان می خواهد

دومی یک نان می خواهد

من هم یک نان می خواهم

یکی می آید و جا می زند و می رود جلو

سه نان می گیرد

به من و آن دو نفر نان نمی رسد

من بدون نان به خانه می روم

آن سه نفر با هم می روند...

 

غریبه ای بدون رنگ

 

 

                                                 حقیقت

من هنوز بیمارم

این را خوب مي فهمم

از صداي خسته ي نفس هايم که بالا نمي آيند

از دلم که مي فهمد غريبانه بودن اين پرواز را

از پاهايم که اهل کوه نيستند ديگر

از چشمهايم که برق نمي زنند

از دستانم که نمي لرزند

از اشکهايم که نمي ريزند

از داد

بيداد

فرياد

و هر چه که نمي زنم اين روزها

...

شده ام قالي سر دار

تارهايم را زده اند و رفته اند

فصل گره زدن پودهاست

انگار يکي آمده اين روزها

که تمامم کند.