فرار
حقیقت

اگر از سایه ی این شهر کمی دور شوم
اولین معبد من
روسپیخانه ی آرامِ دِهی خواهد بود
که در آن
شیره ی شور هوس های شب ناب تنی خسته به آغوش زنی مُرده فرو می ریزد...
رقص من
با تن اسب سپیدی که دگر نیست...
خیالم خالی
همه ی آنچه به سجاده ی جانم جاریست
واژه ی تلخ فراموشی توست
ای نمی دانم ِ من...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 14:58 توسط حامد
|