حقیقت

اگر از سایه ی این شهر کمی دور شوم

اولین معبد من

روسپیخانه ی آرامِ دِهی خواهد بود

که در آن

شیره ی شور هوس های شب ناب تنی خسته به آغوش زنی مُرده فرو می ریزد...

رقص من

با تن اسب سپیدی که دگر نیست...

خیالم خالی

همه ی آنچه به سجاده ی جانم جاریست

واژه ی تلخ فراموشی توست

ای نمی دانم ِ من...