حقیقت

خوش می شود دلم به تماشای رنگ زرد
اکنون که پنجره ها را به اشتیاق
بر روی این مسافر شب های عاشقی
با هرچه بوسه ی لبریز از خیال
تا منتهای نگاهم باز می کنم
پاییز می آید
در این تلاطم درد و سکوت و عشق
در این خرابه ی بی واژگان خموش
در من
که سوگ نشینم به خاک خویش
در خاطرات سپیدم
در گوشه ی دلم
...
پاییز می آید
...
باران به راه و نگاهم به انتظار
تا در کدام گوشه ی تنهایی و خمار و اشک
در پشت ابرهای سراسر پر از خیال
بر پلک های آرام رفته ات به خواب
نجوای بوسه ی جان را
میهمان کنم
...