حقیقت

سلام
دلم می خواهد برای تو بنویسم این بار...
ای آشناترین غریبه ...
برای تو که از همان جایی رهیدن آغاز کردی ، که من ماندن را ...
برای تو
که عاشقانه هایت را شاید
فرصت تلاوت نیز نیافته باشی
تا در گوش شب های شرجی شط زمزمه کنی
و بسپاری به باد ...
تا برساند به عزیزانت .
...
این بغض ، غریب است مرد !
دیوانه ام می کند باز
تمام حرف های مگو را در سینه ام نگاه می دارم
تا تو ،
که در همین نزدیکی های دلم هستی و نمی بینمت ، بخوانی حدیث این داغ را ...
داغی که سالهاست بر دل داری و شاید ، فقط بزم حقیقت توانسته باشد آرامَش کند ...
دیدم به چشم جان
که تنهاست
تنها
اما ،
مرثیه ی تنهایی و درد های تو را چه کسی می خواند ؟
دستم نمی رسد ، ولی
از خودت
و از نگاه جاودانه ات می طلبم
حضورت را
...
چه سخت است نگفتن ... ننوشتن ... اینجا ...
خود ، بخوان از این دل ... بخوان ...
...
راستی !
از آنجایی که هستی ، کمی با من بگو ...
و گاهی
سراغ دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک برو...
پسرانم ،
هر دو پشت یکی از همان شمشاد ها آرمیده اند
تا بیایم ،
در پناه امن حضورت ،
در گوششان عشق را زمزمه کن
آنگونه که با خاک سرخ وطن زمزمه کردی
آنگونه که
سالهاست ،
عاشقانه در انتظار در آغوش کشیدن عزیزانت ،
میهمان ِ دوستی و
جرعه نوش ِ زلال حقیقت...
روزت مبارک ...