حقیقت

دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ ...
زنگ خورد
بیسکویت ویفر موزی کوچولوم رو از توی کیفم در میارم و میدوم توی حیاط . جلد سبز و زردشو باز می کنم و می خورمش.
خوش به حالم ...
هنوز نمی دونم که ما روي يكي از بازوهاي كهكشان حلزوني شكل راه شيري و در گوشهاي از كهكشان قرار داريم كه اگر از كهكشانهاي ديگر به اين نقطه بنگريم اصلا مورد توجه قرار نميگيرد و 30 سال طول ميكشد تا نور خورشيد از كهكشان ما خارج شود. در اطراف ما ستارهها در حال شكل گيري هستند و ما در حال حركت در كهكشان هستيم اما به سمت خاصي كشيده نميشويم.
و باز خوش به حالم ...
چون
هنوز نفهمیدم که جهان قابل مشاهده حد و مرزي دارد و در وراي آن، جهاني است كه ما آن را مشاهده نميكنيم و در واقع حد كل جهان قابل اندازهگيري نيست. براي محاسبه آن بيشترين سرعت (سرعت نور) را كه 300 هزار كيلومتر در ثانيه است را در بيشترين زمان در جهان (عمر جهان) كه 13 ميليارد سال است ضرب كنيم كه عدد حاصل فاصلهاي را به ما ميدهد كه «بيشترين فاصله موجود در جهان» (افق) است و وراي آن را هيچگاه بشر نميتواند ببيند و شعاع جهان مرئي از اين ميزان بيشتر نيست.
...
آره ،
خوش به حالم...
چون اگر بیست و خورده ای سال هم بگذره از روز اول مدرسه ، باز ، یه بیسکویت ویفر هست که دلمو خوش کنم به داشتنش و خوردنش ...
یا غصه ام بگیره از نبودنش ...
نداشتنش ...