حقیقت
تمام عمر شاید همین مرا کافیست
که روی کاغذ بی رنگ چشمهایم
به خط خوش بنویسم:
"در انتهای سکوتم
شبم
کمی سردم
اگرچه نام تو را زیر لب صدا کردم"
...
خیال می کردم
چه ها که نمی شود از آسمان اگر نگاه تو را
شبانه سوی بستر خونین خویش گردانم
و رنگ سبز دلم را به شوق دیدن تو
به صدهزار آینه از دور بنشانم
...
صدای واژه چه خوش بود آن زمان که گفت سلام
و پای تو چه خیس
وقت آب بازی من
تمام شهوت من راستی کمی تماشا بود...
...
گمان کنم که کمی آه ...
شاید این مرا کافیست
که روی پنجره یک عمر نقش دل بکشم
و اندکی - نه به اندازه ی خیال بی پروا -
به شوق سنگ تو گاهی انتظار بکشم
...
نماندم و نشدم
آن چه بی پروا
در انتهای جنونت به زیر لب گفتی
نماندی و نشدی
آن چه بی رؤیا
در ابتدای سکوتم به صد زبان گفتم
...
دیگر اکنون گذشته از آغاز
و بی هوا نمی شود از خانه بیرون رفت