تبليغاتX
روزهای ناب - شهر شما بارانیست...
 

                                                   حقیقت

 

روی پرواز کبوتر با کبوتر ، باز با باز شرط بسته بودم ؛

کبوتر را به سنگی زدم و باز نیامد...

سلام کردم به سینی لواشک زیر کولر همسایه ... طفلک از نشتی آب در امان نمانده بود و آب آلبالو شده بود.

خدا را از هر دو لوله ی دودکش سیاه بخاری دیدم. پند می داد به گوسفندان ...

بابای مدرسه ، سوار بر دوچرخه ی زنگ دار قدیمی اش از کنار خیابان آرام می رفت و من ، در خواب بودم... در آغوش مادرم.

موشک صدام را به پوشک خودم ترجیح می دادم ... وقتی که پوشکی در کار نبود و کهنه و مشمای سه دست گشته ی برادرانم را به پایم داشتم و بد می سوزاند...

مداد گُلی دانه ای پنج زار و ساندویچ چرک و خوشمزه ی مدرسه دانه ای پونزه زار بود.

بهرام بیضایی روی دیوارهای شهر نوشته بود : شاید وقتی دیگر

و من اینقدر در خواب ، توالت رفتن شبانگاهی ام را به وقتی دیگر حواله می کردم که ...

صف مرغ جالب شد آن روز که مرغ کم آمد و قصاب محل چند تا از مرغهای گاراژ کناری را سر برید و یه پلو مرغ داغ داغ خوردیم. مرغش سیاه بود.

امام پنجشنبه ها توی تلویزیون صحبت می کرد . به منتظری می گفتیم گربه نره و والفجر ها رو می شمردیم.

عکس والدراما و رود گولیت و تی شرت آلمان نود رو عشق می کردیم و با پولهای عیدی ، فوتبال دستی می خریدیم.

بابا پول داد که برم سه پرس کوبیده ی چاق بگیرم و توی راه نفهمیدم پول رو کجا انداختم ... هنوز هم نفهمیدم ... بابا دعوام نکرد .. دوباره پول داد و شب چلو کباب خوردیم.

هنوز دست حاج کاظم روی گردن عباس نیومده بود و هنوز لوگوی یکشنبه ی سلام ، رنگی نشده بود.

هنوز خداداد توپ رو روی زمین توی دروازه ی بوسنیچ نکرده بود و هنوز جام تهی شجریان مجوز نگرفته بود.

هنوز ترم دوم دانشگاه مشروط نشده بودم و هنوز هفت سال منتظر عشقم نشده بودم ...

هنوز پدر دوتا پسر نادیده نشده بودم و هنوز روی دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک پیداشون نکرده بودم.

هنوز دنیا رو به کام بابا و مامان زهر مار نکرده بودم.

هنوز سبزک و سرخکم رو به خاطر قوقولی هاشون مجبور نشده بودم که بفروشم...

هنوز کسی صداقتم رو زیر سؤال نبرده بود و هنوز خر نشده بودم ... خر ... جناب خر دوست داشتنی خودم...از اجبار حقیقت

هنوز لیمو نخورده بودم .. هنوز نه دو ماهگی مبارک شده بود و نه خداحافظ ، تلخ .. وقتی که هیچوقت گفته نشد.

هنوز به کسی نگفته بودم باهام ازدواج کن ... هنوز به کسی نگفته بودم : خاک بر سرت... از ته دل...

هنوز سبک بودم ... زیاد ... نه ... کم ... سبک که زیاد نمیشه ...

هنوز می خوندم ... از داد تا بیداد... بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

هنوز برای خودم می نوشتم و دلم ... نه این همه چشم

هنوز حواسم جمع بود ... بدون آمپول هام نمی رفتم آمپول بزنم

هنوز شبنم بود ...

هنوز...

بی هنوز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 21:2  توسط حامد تقدسی  |