حقیقت

کدام گرگ ، کدام گوسفند چوپان دروغگو را نخورده بود ؟
حقیقت

در هر گوشه ای
مرا
- آن سان که در تو بیامیزم -
به سویی می گردانند
...
قبله در این اتاق هم به سوی تازه ایست لابد
تو ولی همانی
همان...
همان غریبه ی بی هنگام
همان که هیچگاه با خود نمی گوید:
" به کدامین گناهشان ، رخ در پرده نهان ساخته ام ؟ "
همان که دیگرش رفیق نمی دارم
همان که رسم دلداری و دلدادگی را هیچ نمی داند
همان که همه چیز هست جز هیچ
همان که مرا در این "نمی دانم" ، دائم الخمر می خواهد
همان که نمی شناسمش
ولی هنوز
بی تابانه می خواهمش .
حقیقت

اگر از سایه ی این شهر کمی دور شوم
اولین معبد من
روسپیخانه ی آرامِ دِهی خواهد بود
که در آن
شیره ی شور هوس های شب ناب تنی خسته به آغوش زنی مُرده فرو می ریزد...
رقص من
با تن اسب سپیدی که دگر نیست...
خیالم خالی
همه ی آنچه به سجاده ی جانم جاریست
واژه ی تلخ فراموشی توست
ای نمی دانم ِ من...
حقیقت

برایت کمی عشق آورده ام
در این سالهای پر از نشئگی
سزاوار این دودها نیستم
کمی درد دارم کمی خستگی
حقیقت

به کدام می مانی ؟
پنجره ی زلال دشت ،
یا
دودکش پیر کلبه ی تاریکی ها ؟
...
راحتت کنم ؛
به آسمانم ببر...
همین مرا کافیست.
حقیقت

آمدم
به تماشا
ولی
تماشایی نبود
...
ترسم که این هزاره ی افسوس های من
دیرینه تر شود
و در میان ترانه ی دیروزهای سرد
بانگی نیاید
که برخیز ، هنگام رفتن است
دلتنگی ام به تماشای صبح می آید
اما هنوز مانده به تکویر شمس و کدر نجم
شاید یکی دو روز ... شاید کمی ، زیاد ...
حقیقت

می ترسم از نوازش اندام آسمان
وقتی که جای ماه
طرح شبانه اش
نقشینه ی خماری چشمان ناز توست
حقیقت

تنگ است
...
بیرون هم.
حقیقت

راهم رو کج کردم . همینطوری "یهو" ... گفتم بذار یه بار هم که شده از این خیابون برم واسه تنوع ... پیاده رو ی آروم و خوبی داشت ... خیلی هم خلوت بود ... به ندرت کسی از کنارم رد می شد ... یا من از کنار کسی ... تو عالم خودم بودم ... که همه چیز شاید در عرض ۱۵ ثانیه اتفاق افتاد ... موتوریه با دو تا بچه تَرکش ، اومد از روی پلی که نصف بیشترشو ، یه ماشین اشغال کرده بود رد شه و بره توی خیابون ... راه باریک بود و نتونست تعادلش رو حفظ کنه - درست تو همون لحظه ای که من از همون نقطه ی پیاده رو رد می شدم - ... قبل از اینکه ببینم یا حس کنم دارن می افتن ، ناخودآگاه و "یهو" دستم رفت و دختر کوچولو رو گرفتم ... یه نفر هم که نمی دونم "یهو" توی اون خلوتی از کجا پیداش شد ، "یهو" از خیابون اومد و بابا رو گرفت ... دختر بچه اش پشت سر نشسته بود و پسرکوچولوش وسط ... شروع کردن به جیغ زدن بین زمین و هوا ... و هر دو فقط سعی می کردن بابایی رو بگیرن که سعی می کرد خودش و بچه هاشو موتوروشو از سقوط و چپ کردن توی جوب و باغچه نجات بده... و بعد از ثانیه هایی زور زدن ، نگهشون داشتیم و نیافتادن ...
راه افتادم ...
از دیروز عصر تا حالا ،
موندم توی این " یهو " های غیر قابل درک ...
خسته نباشی کارگردان عزیز ...
یکی دیگه هم طلبت رفیق !
...
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
... خیام ...
حقیقت

دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ ...
زنگ خورد
بیسکویت ویفر موزی کوچولوم رو از توی کیفم در میارم و میدوم توی حیاط . جلد سبز و زردشو باز می کنم و می خورمش.
خوش به حالم ...
هنوز نمی دونم که ما روي يكي از بازوهاي كهكشان حلزوني شكل راه شيري و در گوشهاي از كهكشان قرار داريم كه اگر از كهكشانهاي ديگر به اين نقطه بنگريم اصلا مورد توجه قرار نميگيرد و 30 سال طول ميكشد تا نور خورشيد از كهكشان ما خارج شود. در اطراف ما ستارهها در حال شكل گيري هستند و ما در حال حركت در كهكشان هستيم اما به سمت خاصي كشيده نميشويم.
و باز خوش به حالم ...
چون
هنوز نفهمیدم که جهان قابل مشاهده حد و مرزي دارد و در وراي آن، جهاني است كه ما آن را مشاهده نميكنيم و در واقع حد كل جهان قابل اندازهگيري نيست. براي محاسبه آن بيشترين سرعت (سرعت نور) را كه 300 هزار كيلومتر در ثانيه است را در بيشترين زمان در جهان (عمر جهان) كه 13 ميليارد سال است ضرب كنيم كه عدد حاصل فاصلهاي را به ما ميدهد كه «بيشترين فاصله موجود در جهان» (افق) است و وراي آن را هيچگاه بشر نميتواند ببيند و شعاع جهان مرئي از اين ميزان بيشتر نيست.
...
آره ،
خوش به حالم...
چون اگر بیست و خورده ای سال هم بگذره از روز اول مدرسه ، باز ، یه بیسکویت ویفر هست که دلمو خوش کنم به داشتنش و خوردنش ...
یا غصه ام بگیره از نبودنش ...
نداشتنش ...
حقیقت

به این باغ که می شنوی : " سری بر دار می شود هر نیمه شب " ،
جان و دلم را به پیشگاه ِ پاکِ معبودی وا می نهم هر دم .
...
نه طوقی ِ پر کنده ام ،
و نه آویزان از پنجره ی طاق ِ بلند ِمنزلگه ِاین ایام
...
شهید ِ فهمیدنم ؛
آنکه "هیچ نمی دانم" را ...
حقیقت

به تو ای دیرترین دوست سلام
وقت آن حضرت حق ، شاه جهاندار به خیر
سر ِ سرکار سلامت
چه خبر ؟
حال جبریل عزیزت خوب است؟
جاری است آن همه نهر پر ِ شهدت به بهشت ؟
آتش سرخ جهنم برپاست ؟
پل مستحکم و زیبای صراطت سرپاست ؟
جان من !
راست می گویند این آدمها ... ؟
اینکه تو اول و الآخر و الظاهر و الباطنی و
حَکَم عدلی و خوبی به تمام ؟
خودت از دست خودت خوشحالی ؟
بی خیال من و ما شو
...
راستی !
من که حالم خوب نیست ،
اما
دل ما و تو و این گوش گران ؟
نه !
دیگر آن مرگ نمی آید پیش...
تو بیا
کمی از عرش به این فرش ، فرود
...
دل من تنگ نفس های تو است...
حقیقت

نمی دونم از کجا شروع کنم تا این حجم وحشی "حرف"، از دستم در نره و دوباره ثبت این پیام مهم به تأخیر نیافته...
روی صحبتم ، نسل های آینده ست ...
( قابل توجه هم نسل های عزیز ! الان تهمت جوگیر شدن و چهارزانو توی هوا نشستن که این روزا مد شده رو نزنین بهم هاااا ... این مطلب - اگه بتونم جمع و جورش کنم -برآیند و خلاصه ی دغدغه ها و دردهائیه که مدت هاست داره وجودم رو مثل خوره ، از همون کارایی می کنه که صادق گفته توی بوف کور ... بیا !!! الان هم میگن این رفیقمون چه صمیمی میشه زود ... هدایت بزرگ رو میگه " صادق" ... اصلا به درک ... من چرا باید بترسم که راجع بهم چی فکر میکنن ؟؟؟ و اصلا یکی پیدا نمیشه بهم - به قول حاج رضا مارمولک - بگه : بنده اصلا راجع به شما فکر نمی کنم ... )
سلام
همه چیز - امشب - از اون جایی شروع شد که توی یک لحظه خواستم با تمام وجود ، درست در یک مکان خاص باشم ... در زمانی که سالها ازش می گذره...
امیدوارم این "با تمام وجود"که میگم رو اونطور درک و حس کنید که الان هنوز هم داره گلومو فشار میده.
همه ی ماجرا ، یه افسوس تلخ و یه امید و اطمینان روشنه...
من ،
اینجا
و در همین لحظه
علیرغم اینکه می دونم ممکنه هم نسل های من - و حتی نسل های پیشین - روی این قضیه کار هم کرده باشن و به نتایجی رسیده باشن ، لازم می دونم بگم که حسودیم میشه به اینکه شما روی زمان کنترل دارین!
(این علامت سؤال رو گذاشتم تا بدونید در زمان ما -یعنی سال ۱۳۸۷ خورشیدی و ۲۰۰۸ میلادی - گفتن این مطلب ، تعجب رو به دنبال خودش داره . )
فیلم های زیادی تا حالا ساخته شده و من هم بعضی هاشون رو دیدم ، که توی اونا ماشین زمان رو نشون میده که بوسیله ی اون آدم ها در زمان به گذشته و آینده سفر می کنن. البته آینده رو کمتر به تصویر کشیدن و بیشتر ، معنی آینده ، همین زمان حال هست در قیاس با گذشته ای که ماشین زمان آدمها رو میبره بهش.
نمی دونم حتی " یعنی چی " این حرکت در زمان ... یا کنترل روی زمان ... چون حتی نمیشه حسش کرد ، وقتی کل قوانین دانش امروز بشر رو زیر و رو می کنه و حتی یه جورایی ازش می ترسیم الان ... من یکی که میگم می ترسم...
این یکی !
یکی دیگه از حسادت های من به شما دوستان عزیز آینده زیست !، مربوط میشه به امکان تبدیل بین ماده و اطلاعات !
حالا این یعنی چی ؟
خیلی ساده است ...
یه بار توی یکی از قسمت های کارتون پلنگ صورتی ( که از کارتون های پر طرفدار نسل من و حتی نسل های قبل تر از منه ، و احتمالا اینجوری که موندگار شده تا حالا ، ممکنه شما هم محضر حضرتش رو درک کنید ) ، نشون می داد که این موجود دوست داشتنی در یک مسیری می رسه به یه پرتگاه یا دره یا چیزی شبیه به این که دیگه نمی تونست مسیر رو ادامه بده !
خلاصه ، این آقای محترم ( یا شاید هم سرکار خانوم ! ) می بینن که یک اتاقک شیشه ای کنار همون دره هست که توش یه دستگاه هست و اون دستگاه هم فقط یه دکمه داره که میشه زدش یا نزدش !رفیق ما ، میره داخل و دکمه رو می زنه و یهو غیب میشه!!!
اونطرف دره هم یه اتاقک مشابه بود و بعد از لحظاتی –به هر طریقی – ایشون ظهور می کنن و راهشون رو می کشن و تشریفشون رو به سمت ادامه ی مسیر می برن.
حالا این چه ربطی به موضوع داشت اصلا ، عرض می کنم.
در دنیای حال حاضر ، که میشه گذشته های شما ، نهایت کاری که یه نفر تونست راجع به ماده و نقل و انتقالش بکنه ، مربوط میشه به پرفسور انیشتین . ایشون با کارهایی که روی نظریه ی نسبیت خودش انجام داد ، و شما حتما با ایشون آشنا هستید الان ( الان یعنی زمان خودتون ، آینده ی ما ... می گم تا خودم خط رو گم نکنم !!! ) ، تونستن یه آزمایش رو به صورت تئوریک فرمول بندی کنن که خلاصه اش میشه این که با حرکت دادن سریع ماده ، در حدود سرعت نور ، میشه یه بازی هایی با زمان کرد! به این معنا که اگر ماده ای مثلا داخل یک سفینه ای باشه که با سرعت نور حرکت می کنه ، پس از یک دوره زمانی خاص از دید ناظرهای مختلف این آزمایش ، زمان های متفاوتی سپری شده . حالا نه من "فیزیکدان"هستم که بتونم الان جزئیات این آزمایش رو بگم و نه اونقدر حافظه و حوصله ام "الان" یاری می کنه که برم و بگردم و دقیق این آزمایش رو پیدا کنم و اینجا ذکر کنم.
لپ کلام ( راستی من الان یهو برام این سوال پیش اومد که اصلا این ادبیاتی که من دارم به کار می برم ، برای شما مفهوم خواهد بود بعدها یا نه !!! ) اینکه ، به صورت تئوری ، در نسل ما این مساله به اثبات رسیده که زمان و ماده رو میشه از این قالب ایستا درآورد و یه کم متفاوت به هم ربطشون داد .
شخصا برای من این تئوری اونقدر هیجان برانگیز نیست ، که رؤیای تبدیل متقابل ماده و اطلاعات، هست !
اون عملیات منحصر به فرد آقای صورتی برای من از کودکی تا حالا (حالای خودم ) ، مصداق بارز تبدیل متقابل ماده و اطلاعات بوده و هست ... و خواهد بود.
چون تنها جوری که من می تونم تحلیلش کنم ، یه چیزی مثلا شبیه انتقال بی سیم اطلاعات می تونه باشه ، که در زمان ما یه امر ممکن و حتی پیش پا افتاده شده دیگه .خدا پدر ماکسول عزیز و امواج الکترومغناطیس رو بیامرزه.
حلقه ی گمشده ی این قضیه ، چگونگی تبدیل شدن آقای صورتی به اطلاعاته !!!
کوتاه سخن آنکه من به شما حسودیم میشه ، چون می دونم دیری نخواهد گذشت ( و حتی به عمر خود ما هم شاید قد بده ) ، که انسان این قابلیت رو هم پیدا خواهد کرد که این تبدیل رو انجام بده ... می گم " پیدا خواهد کرد " ، چون این مساله ، یه اکتشافه ، نه اختراع ... چون هست هالان و ما درکش نکردیم ... توضیح واضحات دارم میدم ، نه ؟
حالا بذارید یه کم رؤیاهامو بگم ...
فکرشو بکنید ... مثلا این اتفاق افتاده ما قادریم مثلا خودمون رو تبدیل به اطلاعات کنیم ... حالا موارد استفاده اش الان تو نسل ما چیا باشه ، خوبه ؟
پیش پا افتاده ترینش ، معضل جابجایی انسان و دیگر مواد می تونه باشه( کالا ها ، خودرو ها و ... ) .
جابجایی به معنای عام منظورمه . می تونه ترافیک باشه ... می تونه امکان انتقال یه پیتزا پپرونی باشه با سالاد و نوشابه ، از طریق اینترنت ، از مبدأ یه فست فود به مقصد میز کامپیوتر شما !!!
وای که دلم رفت الان ...
نه واسه پیتزا هاااا ، واسه تجسم این فرآیند ...
یا مثلا حساب کنید با چه سرعتی میشه یه نفر ( که تبدیل به دیتا شده ) از یه طرف کره ی زمین بره یه طرف دیگه ... البته احتمالا اون موقع دعوای اصلی سر اینه که هر کی دوست داره با چه سرویسی و چه تکنولوژی ای ، دیتاش منتقل شه ... سرعت های متفاوت ... قیمت های متفاوت ...
مثلا یه آگهی توی روزنامه های تهران می تونه این بشه :
دفتر خدمات مسافرتی سه سوت !!! ، خود و کالای همراهتان را در 5 نانو ثانیه از تهران به فرانکفورت می رسانیم ... هزینه ی تبدیل به دیتا جدا محاسبه می شود ... ( فقط 40 تترا تومن !!! )
جالبه ، احتمالا الان ( الان شما ) واسه ی شما ، خوندن رویاهای من و تفاوتش با اون چیزی که در عمل در زمان شما رخ داده ، واستون خنده داره ... می دونم ... بابا خوب درک کنید ما رو هم ... ببینید ... مای بدبخت از میدون امام حسین تا آزادی رو باید دو ساعته بریم ... توی دود و دم و بوق و جنگ اعصاب ...
اونوقت شما تور اورانوس میرید احتمالا 3ثانیه ... اون هم وایرلس ! به قول فرنگیا !!!
...
قصه ای درازه و هرچی بگم تمومی نداره ... تازه میرسه به بحث ماندگاری ماده و جاویدان شدن جان !!! که یه کم با مسائل اعتقادی نسل ما و نسل های پیشین زد و خورد پیدا می کنه اگه واردش شم...
شاید بعدا نامه ی دومی نوشتم و بیشتر این بحث تبدیل متقابل ماده و اطلاعات رو باز کردم...
اما
فقط می خوام اینجا از بزرگترین حسرتم بگم ... از چیزی که شاید نسل شما و بعدتر های شما ، ما رو به خاطرش نبخشن ...
در کنار تمام ناتوانی های ما ، احساس می کنم حق داشت یه ناتوانی رو نداریم ...
اینکه کسانی در کنار ما دارن زندگی می کنن ، که نابینا هستن ... و ما هنوز هیچ کاری نمی تونیم بکنیم براشون ...
اون ها نمی تونن ببینن ... ما این رو می بینیم ... و به سادگی از کنار هم می گذریم ...
نهایت کارمون اینه که : " آقا دستتون رو بدید من ، کمکتون کنم از خیابون رد شید ... " و بعد ، خداحافظ ...
دلم می خواد شما آیندگان عزیز که شاید خوندن این نامه ، براتون اونقدرهام گویای دردها و حسرت های من نباشه ، بدونید که من به شما افتخار می کنم ...
به اینکه در زمان شما ، همه می بینن ...
هر چند ،
در این روزهای بد و زشت و پر از دروغ و عاری از میل به حقیقت ، که ما زندگی می کنیم ، گاهی این پارادایم برای من ایجاد میشه که اصلا دیدن بهتره ... یا ندیدن ؟!
...
در پناه حقیقت ، به سلامت
حامد تقدسی
جمعه
سوم خرداد سال ۱۳۸۷خورشیدی
23 may 2008 میلادی
تهران
ایران
زمین.
--------------
پی نوشت :
و هیچ پرنده ای نیز اندوه در قفس بودن را درک نخواهد کرد ...
حقیقت

توجه توجه !!!
یک عدد "من" معروف به "خودم" گم شده است !
از یابنده تقاضا می شود ، آنرا به نزدیکترین سجاده ی پاک و متصل تحویل دهد ...
یا به کوهی،
که بر دیوارش نوشته شده باشد:
" غیرالمغضوب علیهم ... "
حقیقت

نه !
وقتی که در بیداری از جلوی مغازه ی کبابی رد شدم ، نه پارچه ی سیاهی دیدم ... و نه کرکره ای پایین و نوشته ای روی آن ...
پس چرا باید در یک شب کذایی ، به خوابم ببینم که زمستان است ...
هوس حلیم داغ صبحانه کرده ام
می روم به کبابی
پیرمرد مرده ...
چرا ... ؟
چه خبر است آهای حقیقت ...
می خواهمت ...
حتی اگر به گوی گند پیاز و دنبه آغشته باشی و به عزای نرسیده ی پیرمرد کبابی نشسته ...
گور پدر جنات عدن ... و چشمه های جاریشان ...
من ،
تو را می خواهم ... به صرف یک املت با بوی پیاز ... نه کباب.
حقیقت

هیچ نمی دانم ، هیچ .
دردی است...