حقیقت

در کنار این قفس
دشتی هست
در دشت ، باغی
در باغ ، کلبه ای
و در کلبه ،
دیوانه ای
که مضراب به سازش می زند
با کلید قفل در این قفس
حقیقت

از این ور زمین توپ رو شوت می کنم
بلند ... خیلی بلند
بعد خودم می دوم و می رم اونطرف زمین
اونقدر تند ، که قبل از توپ می رسم جلوی اون دروازه و می گیرمش.
این وسط چیز خاصی اتفاق نیفتاده.
فقط من از دویدن خسته شده ام و توپ از بلند پریدن ، خوشحال ... شیرین ولی کوتاه
حیف از چمن سبزی که این وسط له میشه فقط...حیف
حقیقت

کوچه انگار قرار است خیابان بشود
ترسم این است
که یادم برود
سجده گاه تو کجاست...
حقیقت

گل باش
نه پلاستیکی
پروانه ام
اصل ...
حقیقت

می دانی ؟
منطق و احساس در دادگاه سرنوشت تبرئه خواهند شد
چشم های من و تو اما
محکوم می شوند به اشک
به جرم خداحافظ...