تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت

رسم دیرین کبوتر این است

که کمی دور شود از لب بام

نفسی تازه کند

بالهایش را

به تمنای نسیم

پرواز دهد

و به دروازه ی یک جنگل بی حادثه پرواز کند...

من

ولی

عاشق پرواز عقابم به خطر

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:22  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

آتشکده ام را

در تُنگی بلورین و دربسته برپا کرده ام

تا باورم شود

که هیچ را به آتش می کشم

...

و می پرستم

آن دود خیالی را

وقتی که می دانم

میعادمان

لحظه ی جاودانه ی شکستن است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:7  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

 

تمام عمر شاید همین مرا کافیست

که روی کاغذ بی رنگ چشمهایم

به خط خوش بنویسم:

"در انتهای سکوتم

شبم

کمی سردم

اگرچه نام تو را زیر لب صدا کردم"

 ...

خیال می کردم

چه ها که نمی شود از آسمان اگر نگاه تو را

شبانه سوی بستر خونین خویش گردانم

و رنگ سبز دلم را به شوق دیدن تو

به صدهزار آینه از دور بنشانم

...

صدای واژه چه خوش بود آن زمان که گفت سلام

و پای تو چه خیس

وقت آب بازی من

تمام شهوت من راستی کمی تماشا بود...

...

گمان کنم که کمی آه ...

شاید این مرا کافیست

که روی پنجره یک عمر نقش دل بکشم

و اندکی - نه به اندازه ی خیال بی پروا -

به شوق سنگ تو گاهی انتظار بکشم

...

نماندم و نشدم

آن چه بی پروا

در انتهای جنونت به زیر لب گفتی

نماندی و نشدی

آن چه بی رؤیا

در ابتدای سکوتم به صد زبان گفتم

...

دیگر اکنون گذشته از آغاز

و بی هوا نمی شود از خانه بیرون رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

بزدلانه فرار می کرد از اینکه بگوید

"دوستت دارم"

شاید می خواست چیز دیگری بگوید

شاید بر بال هیچ اندود خویش ، سرگرم شب نشینی با مهتاب بود

شاید بی قرار گوزن های مانده در بوران

و یا مانده در دام تنهایی هایش بود

و شاید

موسیقی جانش بر گام جنون می رفت

و دل آن را نداشت که دیوانگی اش را فریاد بزند

...

سرود :

"سزاوار جنونم 

به شب هایی

که با یادت

از ماه سایه می گیرم

و از خیالت

بوسه ای طولانی

آنقدر که نقش عشق بازیمان

روی خاک آفتاب خورده ی صبح بماند"

 ----

پی نوشت :

دوست عزیزی از من درخواست کرده اند که لینک موسیقی پس زمینه ی وبلاگ را درج کنم . از لینک زیر  می توانید موسیقی مورد نظر را دانلود کنید:

دانلود موسیقی پس زمینه وبلاگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:26  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                   حقیقت

 

روی پرواز کبوتر با کبوتر ، باز با باز شرط بسته بودم ؛

کبوتر را به سنگی زدم و باز نیامد...

سلام کردم به سینی لواشک زیر کولر همسایه ... طفلک از نشتی آب در امان نمانده بود و آب آلبالو شده بود.

خدا را از هر دو لوله ی دودکش سیاه بخاری دیدم. پند می داد به گوسفندان ...

بابای مدرسه ، سوار بر دوچرخه ی زنگ دار قدیمی اش از کنار خیابان آرام می رفت و من ، در خواب بودم... در آغوش مادرم.

موشک صدام را به پوشک خودم ترجیح می دادم ... وقتی که پوشکی در کار نبود و کهنه و مشمای سه دست گشته ی برادرانم را به پایم داشتم و بد می سوزاند...

مداد گُلی دانه ای پنج زار و ساندویچ چرک و خوشمزه ی مدرسه دانه ای پونزه زار بود.

بهرام بیضایی روی دیوارهای شهر نوشته بود : شاید وقتی دیگر

و من اینقدر در خواب ، توالت رفتن شبانگاهی ام را به وقتی دیگر حواله می کردم که ...

صف مرغ جالب شد آن روز که مرغ کم آمد و قصاب محل چند تا از مرغهای گاراژ کناری را سر برید و یه پلو مرغ داغ داغ خوردیم. مرغش سیاه بود.

امام پنجشنبه ها توی تلویزیون صحبت می کرد . به منتظری می گفتیم گربه نره و والفجر ها رو می شمردیم.

عکس والدراما و رود گولیت و تی شرت آلمان نود رو عشق می کردیم و با پولهای عیدی ، فوتبال دستی می خریدیم.

بابا پول داد که برم سه پرس کوبیده ی چاق بگیرم و توی راه نفهمیدم پول رو کجا انداختم ... هنوز هم نفهمیدم ... بابا دعوام نکرد .. دوباره پول داد و شب چلو کباب خوردیم.

هنوز دست حاج کاظم روی گردن عباس نیومده بود و هنوز لوگوی یکشنبه ی سلام ، رنگی نشده بود.

هنوز خداداد توپ رو روی زمین توی دروازه ی بوسنیچ نکرده بود و هنوز جام تهی شجریان مجوز نگرفته بود.

هنوز ترم دوم دانشگاه مشروط نشده بودم و هنوز هفت سال منتظر عشقم نشده بودم ...

هنوز پدر دوتا پسر نادیده نشده بودم و هنوز روی دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک پیداشون نکرده بودم.

هنوز دنیا رو به کام بابا و مامان زهر مار نکرده بودم.

هنوز سبزک و سرخکم رو به خاطر قوقولی هاشون مجبور نشده بودم که بفروشم...

هنوز کسی صداقتم رو زیر سؤال نبرده بود و هنوز خر نشده بودم ... خر ... جناب خر دوست داشتنی خودم...از اجبار حقیقت

هنوز لیمو نخورده بودم .. هنوز نه دو ماهگی مبارک شده بود و نه خداحافظ ، تلخ .. وقتی که هیچوقت گفته نشد.

هنوز به کسی نگفته بودم باهام ازدواج کن ... هنوز به کسی نگفته بودم : خاک بر سرت... از ته دل...

هنوز سبک بودم ... زیاد ... نه ... کم ... سبک که زیاد نمیشه ...

هنوز می خوندم ... از داد تا بیداد... بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

هنوز برای خودم می نوشتم و دلم ... نه این همه چشم

هنوز حواسم جمع بود ... بدون آمپول هام نمی رفتم آمپول بزنم

هنوز شبنم بود ...

هنوز...

بی هنوز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 21:2  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                حقیقت

کدام گرگ ، کدام گوسفند چوپان دروغگو را نخورده بود ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:29  توسط حامد تقدسی  |