حقیقت

برایت کمی عشق آورده ام
در این سالهای پر از نشئگی
سزاوار این دودها نیستم
کمی درد دارم کمی خستگی
حقیقت

در زایش یک دیوار
دست
گاهی
به خطا می رود و
رشته ی نازک اندام خیال
زیر رگبار خداحافظ
سبک و سرد
رها می شود و
دل
جان می گیرد.
...
پسرانم را
- که سالهاست پشت شمشادهای دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک آرمیده اند -
به تو می سپارم
ای دوست
ای نمی دانم...
.
دل ِ تنگ خودم ،
...
هیچ.
بماند...
مانده تا با تو بگویم که چه ها می دانی ...