حقیقت

به کدام می مانی ؟
پنجره ی زلال دشت ،
یا
دودکش پیر کلبه ی تاریکی ها ؟
...
راحتت کنم ؛
به آسمانم ببر...
همین مرا کافیست.
حقیقت

آمدم
به تماشا
ولی
تماشایی نبود
...
ترسم که این هزاره ی افسوس های من
دیرینه تر شود
و در میان ترانه ی دیروزهای سرد
بانگی نیاید
که برخیز ، هنگام رفتن است
دلتنگی ام به تماشای صبح می آید
اما هنوز مانده به تکویر شمس و کدر نجم
شاید یکی دو روز ... شاید کمی ، زیاد ...
حقیقت
آخرین لحظه چه زیباست ... کمی با من باش
سفر از سایه چه زیباست ... کمی با من باش
سوختم عمری و اکنون به ره پروازم
رقص در خاک چه زیباست ... کمی با من باش
حقیقت

بی خبری ...