حقیقت
تمام شب
پشت پنجرۀ رو به تماشا
آرام نجوا می کند:
"مرا همانگونه که هستم، بخواه یا همانگونه که میروم، بنگر! "
و من
فقط مخفیانه تماشایش می کنم
همان گونه که دلم می خواهد...
حقیقت

آفتاب بودی
...
به جُرم نور ،
تبعیدت کردند به شب
...
ماه شدی
...
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
حافظ
حقیقت

سنگ را
خاک را
مرگ را با تو چه کار
سبز می آیی باز
- دلکم می گوید...