تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت

خرابم ... خراب .

هرچی بود رو گذاشتم ته اون انبار قدیمیه  که توش کاه نگاه می داشتیم واسه زمستونِ حیوونا ...

آره ، همونجا خوبه فکر کنم. برو و سر فرصت همه رو بخون. اگه نورش کم بود ، گوشه ی درش رو باز بذار ؛ لامپش سوخته .

ببین راستی !

گوشت هم گرفتم ، تو یخچاله.

دوگوله مسیه رو هم شستم ، گذاشتم رو والره.

دیگه ...

دیگه همین ؛ فکر کنم بسه . آره ؟

...

من یه سر میرم تا دهمین قدم سنگین جمعه. تا انتگرال ساعت پنج و نیم صبح. تا میکروفن خراب کنار ستون. تا صبح باران خورده. تا موش های ناگهان. تا برفی که روی دفتر هندسه ام بارید ، وقتی که تو راه مدرسه ، قضیه حفظ می کردم.

دفترم قرمز بود.

کارم که تموم شد ، میرم انقلاب. فلافل و سن ایچ و منشور دانش. آژانس هم می طلبه هنوز بعد این همه سال . یادم هست ! بی چیپس و پفک می رم ، نه به حرمت سکوت ؛ به عشق حاج کاظم.

شاید یه سر هم رفتم شب شعر انجمن دود و سبیل و دختر بازیِ سر پیری !

یا یه توک پا نوار فروشی دور میدون. هوس نیلوفرانه می کنه دل هنوز بعد این همه سال...

بازم بگم کجا می رم ؟

...

نه ! بسِته !! تمومی نداره که !!! خیلی جا ها می خوام برم . هوس دیزی سنگی هم کردم تازه ...

...

آذرو ببوس...

اگه یه وقت دیر کردم ،

خیالی نیست...

خداحافظ .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:6  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

خوش می شود دلم به تماشای رنگ زرد

اکنون که پنجره ها را به اشتیاق

بر روی این مسافر شب های عاشقی

با هرچه بوسه ی لبریز از خیال

تا منتهای نگاهم باز می کنم

 

پاییز می آید

در این تلاطم درد و سکوت و عشق

در این خرابه ی بی واژگان خموش

در من

که سوگ نشینم به خاک خویش

در خاطرات سپیدم

در گوشه ی دلم

...

پاییز می آید

...

باران به راه و نگاهم به انتظار

تا در کدام گوشه ی تنهایی و خمار و اشک

در پشت ابرهای سراسر پر از خیال

بر پلک های آرام رفته ات به خواب

نجوای بوسه ی جان را

میهمان کنم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:28  توسط حامد تقدسی  |