حقیقت

روزی ،
شبی ،
جایی ...
اگر یادم بماند که قرار ، به دیوانگی و رهیدن است.
حقیقت

شعرم نمی آید آنگونه ناب ِ ناب
این روزها که رنگ گرفته خیال من
همراه لحظه های تماشای سوگ خویش
تکرار می کنم :
۳۰
۲۰
۱۰
۵
...
خوش آمدید
...
از خاک شهر عشق
لبریز می کنم
لب های خشک و خموش ترانه را
با هرچه بغض
تکرار می کنم
نام زلال خفته به اندوه خانه را
...
آخرین خبر :
آلبالوی ترش دربند می خواهم
با لبوی داغ
...
همین حالا
نه زمستان
...
حقیقت

حاجی !
بی تابم
بغض دارم باز...
دلم هوای عباس کرده امشب...
شیشه ای ام باز...
یا دست خونیتو بذار رو گلوم ،
یا مُشتم بزن بشکنم و رها شم...
حقیقت

تا قلّک نو بخرم ...