حقیقت

یادم نمی آید ...
چرا ؟
حقیقت

راهم رو کج کردم . همینطوری "یهو" ... گفتم بذار یه بار هم که شده از این خیابون برم واسه تنوع ... پیاده رو ی آروم و خوبی داشت ... خیلی هم خلوت بود ... به ندرت کسی از کنارم رد می شد ... یا من از کنار کسی ... تو عالم خودم بودم ... که همه چیز شاید در عرض ۱۵ ثانیه اتفاق افتاد ... موتوریه با دو تا بچه تَرکش ، اومد از روی پلی که نصف بیشترشو ، یه ماشین اشغال کرده بود رد شه و بره توی خیابون ... راه باریک بود و نتونست تعادلش رو حفظ کنه - درست تو همون لحظه ای که من از همون نقطه ی پیاده رو رد می شدم - ... قبل از اینکه ببینم یا حس کنم دارن می افتن ، ناخودآگاه و "یهو" دستم رفت و دختر کوچولو رو گرفتم ... یه نفر هم که نمی دونم "یهو" توی اون خلوتی از کجا پیداش شد ، "یهو" از خیابون اومد و بابا رو گرفت ... دختر بچه اش پشت سر نشسته بود و پسرکوچولوش وسط ... شروع کردن به جیغ زدن بین زمین و هوا ... و هر دو فقط سعی می کردن بابایی رو بگیرن که سعی می کرد خودش و بچه هاشو موتوروشو از سقوط و چپ کردن توی جوب و باغچه نجات بده... و بعد از ثانیه هایی زور زدن ، نگهشون داشتیم و نیافتادن ...
راه افتادم ...
از دیروز عصر تا حالا ،
موندم توی این " یهو " های غیر قابل درک ...
خسته نباشی کارگردان عزیز ...
یکی دیگه هم طلبت رفیق !
...
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
... خیام ...