تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت 

خبر ، سنگین بود

حرفم نمی آید ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:10  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

سلام

دلم می خواهد برای تو بنویسم این بار...

ای آشناترین غریبه ...

برای تو که از همان جایی رهیدن آغاز کردی ، که من ماندن را ...

برای تو

که عاشقانه هایت را شاید

فرصت تلاوت نیز نیافته باشی

تا در گوش شب های شرجی شط زمزمه کنی 

و بسپاری به باد ...

تا برساند به عزیزانت .

...

این بغض ، غریب است مرد !

دیوانه ام می کند باز

تمام حرف های مگو را در سینه ام نگاه می دارم

تا تو ،

که در همین نزدیکی های دلم هستی و نمی بینمت ، بخوانی حدیث این داغ را ...

داغی که سالهاست بر دل داری و شاید ، فقط بزم حقیقت توانسته باشد آرامَش کند ...

دیدم به چشم جان

که تنهاست

تنها

اما ،

مرثیه ی تنهایی و درد های تو را چه کسی می خواند ؟

دستم نمی رسد ، ولی

از خودت

و از نگاه جاودانه ات می طلبم

حضورت را

...

چه سخت است نگفتن ... ننوشتن ... اینجا ...

خود ، بخوان از این دل ... بخوان ...

...

راستی !

از آنجایی که هستی ، کمی با من بگو ...

و گاهی

سراغ دامنه ی شیب دار سرسبز تاریک برو...

پسرانم ،

هر دو پشت یکی از همان شمشاد ها آرمیده اند

تا بیایم ،

در پناه امن حضورت ،

در گوششان عشق را زمزمه کن

آنگونه که با خاک سرخ وطن زمزمه کردی

آنگونه که

سالهاست ،

عاشقانه در انتظار در آغوش کشیدن عزیزانت ،

میهمان ِ دوستی و

جرعه نوش ِ زلال حقیقت...

روزت مبارک ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:34  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ ...

زنگ خورد

بیسکویت ویفر موزی کوچولوم رو از توی کیفم در میارم و میدوم توی حیاط . جلد سبز و زردشو باز می کنم و  می خورمش.

خوش به حالم ...

هنوز نمی دونم که  ما روي يكي از بازوهاي كهكشان حلزوني شكل راه شيري و در گوشه‌اي از كهكشان‌ قرار داريم كه اگر از كهكشان‌هاي ديگر به اين نقطه بنگريم اصلا مورد توجه قرار نمي‌گيرد و 30 سال طول مي‌كشد تا نور خورشيد از كهكشان‌ ما خارج شود. در اطراف ما ستاره‌ها در حال شكل گيري هستند و ما در حال حركت در كهكشان‌ هستيم اما به سمت خاصي كشيده نمي‌شويم.

و باز خوش به حالم ...

چون

هنوز نفهمیدم که جهان قابل مشاهده حد و مرزي دارد و در وراي آن، جهاني است كه ما آن را مشاهده نمي‌كنيم و در واقع حد كل جهان قابل اندازه‌گيري نيست. براي محاسبه آن بيشترين سرعت (سرعت نور) را كه 300 هزار كيلومتر در ثانيه است را در بيشترين زمان در جهان (عمر جهان) كه 13 ميليارد سال است ضرب كنيم كه عدد حاصل فاصله‌اي را به ما مي‌دهد كه «بيشترين فاصله موجود در جهان» (افق) است و وراي آن را هيچگاه بشر نمي‌تواند ببيند و شعاع جهان مرئي از اين ميزان بيشتر نيست.

...

آره ،

خوش به حالم...

چون اگر بیست و خورده ای سال هم بگذره از روز اول مدرسه ، باز ، یه بیسکویت ویفر هست که دلمو خوش کنم به داشتنش و خوردنش ...

یا غصه ام بگیره از نبودنش ...

نداشتنش ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:51  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

محض خاطر ِ سراب ِ یک لقمه نان

نمی توانم بنویسم

...

به جرم سانسور اعدامم کنید.

---------------------------------------

پی نوشت :

دلم انفجار می خواهد

زیر پای سرزمین دروغ و ریا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:39  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

به این باغ که می شنوی : " سری بر دار می شود هر نیمه شب " ،

جان و دلم را به پیشگاه ِ پاکِ معبودی وا می نهم هر دم .

...

نه طوقی ِ پر کنده ام ،

و نه آویزان از پنجره ی طاق ِ بلند ِمنزلگه ِاین ایام

...

شهید ِ فهمیدنم ؛

آنکه "هیچ نمی دانم" را ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:8  توسط حامد تقدسی  |