حقیقت

نه !
وقتی که در بیداری از جلوی مغازه ی کبابی رد شدم ، نه پارچه ی سیاهی دیدم ... و نه کرکره ای پایین و نوشته ای روی آن ...
پس چرا باید در یک شب کذایی ، به خوابم ببینم که زمستان است ...
هوس حلیم داغ صبحانه کرده ام
می روم به کبابی
پیرمرد مرده ...
چرا ... ؟
چه خبر است آهای حقیقت ...
می خواهمت ...
حتی اگر به گوی گند پیاز و دنبه آغشته باشی و به عزای نرسیده ی پیرمرد کبابی نشسته ...
گور پدر جنات عدن ... و چشمه های جاریشان ...
من ،
تو را می خواهم ... به صرف یک املت با بوی پیاز ... نه کباب.
حقیقت

به مرد نانوا گفتم سلام
گفت : چند تا ؟
به مرد قصاب گفتم سلام
گفت : از کجاش ؟
به مرد بقال گفتم سلام
گفت : چند کیلو ؟
به مرد راننده گفتم سلام
گفت : تا کجا ؟
به مرد سلمانی گفتم سلام
گفت : چقدر ؟
به مرد عاشق گفتم سلام
...
نگاهی کرد
آهی کشید
...
سوختم
...
نیمکت گفت : سلام.