حقیقت
شبها
من و ماه
به کوه می زنیم ... تا اوج
...
اگر ماه نباشد
گام هایم را
به پشتوانه ی ذهنم بر می دارم
...
اگر ذهن یاریم نکند
چشم هایم را می بندم و
به دل می روم
...
و اگر
دل نباشد ...
رها کن مرا
ای وسوسه ی شرمناک نفس
که امشب
سهم تو را
آن آتشی خورد
که برای ماندن
همین آخرین نفس مرا نیاز داشت
...
می سوزم