حقیقت

شبی از شبها پیرزنی دوره گرد و ژنده پوش در راه گورستان شهر قدم بر می داشت و اشک می ریخت. این حال وی دیدم و به راهش همراه گشتم.
در راه ، مدام با خود زمزمه می کردم که :
" چه بگویمش تا بازگوید مرا شرح این سلوک شبانه و آن همه اشک را ؟ "
...
دل به دریا زده و پرسیدمش :
" مادر جان ! شب ، غمناک دل حزینت و کوچه ، نمناک سیلاب اشکهایت شده ... با من بگو حدیث این شبگردی غریبانه ات را "
پیر زن هیچ نگفت و به راه خود ادامه داد...
در راه ، درختی خشک و نیم سوخته بود .
فانوسی به شاخه هایش آویزان و شعله اش رو به خاموشی بود.
دستی رساندم و فانوس را برداشتم.
شعله ی نیمه جانش مسیر را بهتر نمایان می کرد .
...
پیرزن همچنان می رفت و من در پی اش...
به نزدیکی گورستان که رسیدیم ، پیرزن ایستاد و به سوی من رو کرد و گفت :
" فانوس را به من بده ... آفتاب صبح تازه ات در راه است ."
...
...
رفت
فانوس را گرفت و به راهی دیگر ، رفت
...
پیرزن رفت و من دیریست که پشت درهای گورستان ، در آن شب اسیرم.