تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت

شبی از شبها پیرزنی دوره گرد و ژنده پوش در راه گورستان شهر قدم بر می داشت و اشک می ریخت. این حال وی دیدم و به راهش همراه گشتم.

در راه ، مدام با خود زمزمه می کردم که :

" چه بگویمش تا بازگوید مرا شرح این سلوک شبانه و آن همه اشک را ؟ "

...

دل به دریا زده و پرسیدمش :

" مادر جان ! شب ، غمناک دل حزینت و کوچه ، نمناک سیلاب اشکهایت شده ... با من بگو حدیث این شبگردی غریبانه ات را "

پیر زن هیچ نگفت و به راه خود ادامه داد...

در  راه ، درختی خشک و نیم سوخته بود .

فانوسی به شاخه هایش آویزان و شعله اش رو به خاموشی بود.

دستی رساندم و فانوس را برداشتم.

شعله ی نیمه جانش مسیر را بهتر نمایان می کرد .

...

پیرزن همچنان می رفت و من در پی اش...

به نزدیکی گورستان که رسیدیم ، پیرزن ایستاد و به سوی من رو کرد و گفت :

" فانوس را به من بده ... آفتاب صبح تازه ات در راه است ."

...

...

رفت

فانوس را گرفت و به راهی دیگر ، رفت

...

پیرزن رفت و من دیریست که پشت درهای گورستان ، در آن شب اسیرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:46  توسط حامد تقدسی  |