حقیقت
.jpg)
بر بلندای کوه ایستاده ام
کوهی و دشتی میان من و دریاست
از کوه پایین می آیم
دشتی میان من و دریاست
از دشت می گذرم
...
نه
دریا دیگر نیست...
دشت هم
و آن کوه که بر بلندایش ایستاده بودم.
هیچیک نیستند.
...
من مانده ام و لحظه ای بعد
همین " من " نیز نخواهد بود.
...
نه زمین
نه آسمان
هیچیک نیستند.
...
هوا هم دیگر نیست
...
لحظه های زیادی گذشت
اما آن " من " هنوز هست.
...
داس را بر می دارد و به راه می افتد.
حقیقت

سهم امشب من
از تمام آسمان
شاید
همین یک " آه " باشد
که از بستر تنهایی بی نهایتم
تا آن دوردست ها که هستی
جاریست.
...
به سویت
پروازی به راه دارم
همین امشب ...
حقیقت

صدای تو را می شنوم
ای خود دوست داشتنی ام
ای دورترین از این من...
عطر نفس هایت تا پشت همین پنجره می آید و اتاق کسالت بار تنهایی هایم را بغض آلود می کند.
کالبد خسته ام را جان می بخشد حس حضورت ...
به هفت دستگاه برایت می خوانم از دلتنگی هایم . از این همه سال که رفتی و ماندم ... بی تو .
ای من !
شوق بامدادان پنجشنبه های مدام را به سرم می اندازد ، همراهی با نجوای عاشقانه ات.
و آن خورشید ها
که در لحظه ی شگرف طلوع
دود عودمان می ساخت و تار و پودمان می سوخت...
آهای نزدیک ترین به من !
من رهایت کردم در اوج ...
تو وارهانیدی مرا در خاک ...
نه
این رسم سفر نبود ...
می بینی ؟
هنوز این حنجره زخمی تغزل را شور شعر و شوق ترانه به کام است .
تو چرا نیایی و با هم به کوه نزنیم باز ، یکی از نیمه شبان آبستن به پنجشنبه ای اندک اندک پاییزی را ؟
...
در انتظارم
...