تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت

بر بلندای کوه ایستاده ام

کوهی و دشتی میان من و دریاست

از کوه پایین می آیم

دشتی میان من و دریاست

از دشت می گذرم

...

نه

دریا دیگر نیست...

دشت هم

و آن کوه که بر بلندایش ایستاده بودم.

هیچیک نیستند.

...

من مانده ام و لحظه ای بعد

همین " من " نیز نخواهد بود.

...

نه زمین

نه آسمان

هیچیک نیستند.

...

هوا هم دیگر نیست

...

لحظه های زیادی گذشت

اما آن " من " هنوز هست.

...

داس را بر می دارد و به راه می افتد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:16  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

سهم امشب من

از تمام آسمان

شاید

همین یک " آه " باشد

که از بستر تنهایی بی نهایتم

تا آن دوردست ها که هستی

جاریست.

...

به سویت

پروازی به راه دارم

همین امشب ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

صدای تو را می شنوم

ای خود دوست داشتنی ام

ای دورترین از این من...

عطر نفس هایت تا پشت همین پنجره می آید و اتاق کسالت بار تنهایی هایم را بغض آلود می کند.

کالبد خسته ام را جان می بخشد حس حضورت ...

به هفت دستگاه برایت می خوانم از دلتنگی هایم . از این همه سال که رفتی و ماندم ... بی تو .

ای من !

شوق بامدادان پنجشنبه های مدام را به سرم می اندازد ، همراهی با نجوای عاشقانه ات.

و آن خورشید ها

که در لحظه ی شگرف طلوع

دود عودمان می ساخت و تار و پودمان می سوخت...

آهای نزدیک ترین به من !

من رهایت کردم در اوج ...

تو وارهانیدی مرا در خاک ...

نه

این رسم سفر نبود ...

می بینی ؟

هنوز این حنجره زخمی تغزل را شور شعر و شوق ترانه به کام است .

تو چرا نیایی و با هم به کوه نزنیم باز ، یکی از نیمه شبان آبستن به پنجشنبه ای اندک اندک پاییزی را ؟

...

در انتظارم

...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:55  توسط حامد تقدسی  |