حقیقت

آرزویم این بود :
آب رودخانه ی ده بالا
و لحظه ای کوتاه ،
در پیچ تند کوچه ی " آهای به هوش باش " ،
رفتن ...
نجوای من با تو ،
به شب کشید و آن دیگ آش که بار گذاشته بودی ،
در هنوزهای جانم می جوشد ... به خروش.
دیوانه ام نمی کند دیگر ...
تا غروب پاییزی دلم
چندی بیش نمانده
ولی
آسمان رنگ رفتن دارد ...
در پنجمین لحظه ی یک عصر ناب کوهستان ،
سلام ... صبح به خیر
... به وقت دلتنگی .