تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                  حقیقت

آرزویم این بود :

آب رودخانه ی ده بالا

و لحظه ای کوتاه ،

در پیچ تند کوچه ی " آهای به هوش باش " ،

رفتن ...

نجوای من با تو ،

به شب کشید و آن دیگ آش که بار گذاشته بودی ،

در هنوزهای جانم می جوشد ... به خروش.

دیوانه ام نمی کند دیگر ...

تا غروب پاییزی دلم

چندی بیش نمانده

ولی

آسمان رنگ رفتن دارد ...

در پنجمین لحظه ی یک عصر ناب کوهستان ،

سلام ... صبح به خیر

... به وقت دلتنگی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:26  توسط حامد تقدسی  |