حقیقت

دیریست که شبها ، در زیر چادر سپید فرشته ای که روی شاخه های درخت مقابل پنجره ی اتاقم نشسته ، نور فانوس سرخی را می بینم.
پایان همه ی شب های بهاری ام ، تماشای نور سرخ فانوس است ، که فرشته را در نظرم ، سرخ جامه می کند.
امشب با فرشته قرار دارم... پایین درخت ، ...
دستانش را خواهم گرفت
و به لحظه ای کوتاه ، چادر از سرش خواهم کشید.
...
..
.
... چادر از سر فرشته افتاد .
کوچه سرخ شد.
دلم آتش گرفت.
...
تو ، ...
و آن نگاه خونین جاودانه ات ...
صبوری های سرخ و چشم به راهی های بی تابانه و امیدوار.
...
شبها ،
از پشت چادر سپید فرشته ای که روی شاخه های درخت مقابل پنجره ی اتاقم نشسته ، چه مهربان و چه عاشقانه ، خواب تلخم را پاس می داشتی...
چه سپید می شد خوابم ...
چه سرخ ،
... چشمانت.