تبليغاتX
روزهای ناب

 

                                               حقیقت

 دیریست که شبها ، در زیر چادر سپید فرشته ای که روی شاخه های درخت مقابل پنجره ی اتاقم نشسته ، نور فانوس سرخی را می بینم.

پایان همه ی شب های بهاری ام ، تماشای نور سرخ فانوس است ، که فرشته را در نظرم ، سرخ جامه می کند.

امشب با فرشته قرار دارم... پایین درخت ، ...

دستانش را خواهم گرفت

و به لحظه ای کوتاه ، چادر از سرش خواهم کشید.

...

..

.

... چادر از سر فرشته افتاد .

کوچه سرخ شد.

دلم آتش گرفت.

...

تو ، ...

و آن نگاه خونین جاودانه ات ...

صبوری های سرخ و چشم به راهی های بی تابانه و امیدوار.

...

شبها ،

از پشت چادر سپید فرشته ای که روی شاخه های درخت مقابل پنجره ی اتاقم نشسته ، چه مهربان و چه عاشقانه ، خواب تلخم را پاس می داشتی...

چه سپید می شد خوابم ...

چه سرخ ،

... چشمانت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 17:57  توسط حامد تقدسی  |