حقیقت

به سادگی هرچه تمام تر
و با دریایی از احساس
به دورترین زوایای تاریخ دل سفر می کنم.
...
از پیچ و خم های سرسبز باران خورده عبور می کنم و در کنج یک کلبه ی متروک
با هیزم هایی چند
آتشی مختصر به پا می کنم و
... گرم می شوم
می سوزم ...
و چه خواب خماری وجودم را فرا می گیرد...
پیرمردی با لهجه ای غریب می آید و کنارم می نشیند و سلامم می کند.
بیش از آن وا رفته ام که نای برخاستنم باشد ...
نگاهش می کنم و در سکوت محض کلبه
تا آنجا که در توانم هست
لب های - دیگر - بی جانم را به جنبش در می آورم و ندایش می دهم :
" اهل کجایی ؟ ... اینجا چه می کنی ؟ "
خنده ای شیرین می کند.
دل من هم می خندد... با او .
می گوید :
" شادی غریبانه ی ایام قدیمت یاد نیست که حال - اینگونه - مرا که همراه سفرهای دور و درازت بوده ام یاد نداری ؟ ... آن همه لبخند ناب ... آن همه غم اصلا ... و یا ، روزهای ناب نفس ... هیچکدامت یاد نیست عزیزکم ؟ "
نگاهش می کنم.
چیزی یادم نمی آید ...
چشمانم را می بندم و ...
...
...
...
آتش رو به خاموشی می رود دیگر ...
بلند می شوم.
فضا درگیر یک احساس گنگ و موهوم است.
در می یابم که به خواب رفته بوده ام ...
و هم آن پیر غریب را که دیگر نیست ،
با هر آنچه سؤال بی جواب که بر وجودم مانده به یاد می آورم.
...
نه ...
انگار دیگر نیست
من مانده ام و کلبه ی متروکی که دیگر در غروب جاده ، ترس عجیبی را که میزبان است ، میهمان دلم می کند.
پیرمرد کجاست راستی ؟
از کلبه بیرون می آیم...
سکوتی سنگین جاده را در بر گرفته
و من ،
در می مانم که بروم یا ...
...
بر می گردم به کلبه
آتش هنوز جان دارد و اندکی نیز نور ...
نگاه می کنم ...
انگار کسی کنار آتش خوابیده ...
به طفلی می ماند.
نردیک تر می روم ...
صورت نیمه روشن طفلک را نگاه می کنم...
چشمانش مدام نگاهم می کند و هیچ نمی گوید ...
صدایش می کنم ...
نه ...
جوابی نمی شنوم.
نزدیک تر می روم.
به چشمانش خیره می شوم
و در اعماق نگاهش
که انعکاس لطیفی از آتش رو به خاموشی را در خود دارد ،
تصویر پیرمرد غریبه ای را می بینم
که ساعتی قبل همنشینم بود و ناگهان رفت.
...
...
...
و اکنون
سالهاست که من مانده ام و این طفل ناگهان رفته به خواب ...
حقیقت

شهامتت چه شد ؟
آهای ناقوس خوش صدای هر چه پاکی ؟
در شهر ،
هنوز گوشهای مردمان نجیب و فراموشی پیشه ی این سرزمین سبز بیشه ،
در انتظار مبهمی از اشتیاق مرگ اندودشان است.
یا تو می نوازی و آنان نمی شنوند ...
و یا همرنگ مترسک هامون قحطی زده ای شده ای
که در دوردست های حنجره ات
باران فریاد طلب می کند ...
هنوز زود است که بگویی دیر شده ... خیلی زود !
نه تو آن مترسک و نه من آن هامونم ...
جنبشت را دیده ام و تو نیز سبزینه های بهاری ام را ...
پس چه باک از ملامت کلیشه ها ...
خروش کن ... ای ناگهان ترین سکوت !
خروش کن ...
پرنده های سیاه و بد یمن سپاه شر ،
حقیقت را به زنگار پلیدی هایشان اندوده اند.
مگر قرار به تلاوت ماورایی ها نیست ؟
پس چه جای درنگ ...
آفتاب در انتظار است ...
پرده ها را به کناری بزن
و شمع کلام را
به نور حقیقت جاودانه کن.
انگار میعادمان رسیده ...
شتاب کن !
حقیقت

هفتمین روز بهار است و دلم بارانی
آسمان هم ابری
تیز می بارد و تند
و زمین
تشنه ی امواج فرو خورده ی شط
قحطی خاطره و شمع خیال
و زمانی که به خود می آید ...
دهمین هفت رسید !
...
من به چنگال غروب
چشمهایم خسته
پشت پلکهایم
ابرکی از بغض
بویی از آفتاب
و
قایقی می بینم
که به معراج افق
شاهدم کرد و به مهمانی برد...
...
خاک من !
سرخی تو از من
زردی من از تو ...
اشک هایم اما
سهم آن یار هنوز
که ندایش دادم :
" یا محول الحول و الاحوال... مبادا ماندن "
...
دیرگاهیست که در پشت این پلکهای خسته ، جامی خالی می بینم که در دستان وجودی معصوم ، باران عشق طلب می کند از آسمان هفتم ... از هفتم بهار ... و ... چه مست می شوم دارم !
هنگام سپیده دمان هرچه روزهای مدام ، من هستم و حال هنوز ساده و استمراری ... من هستم و کره های ترشیده در گردنه های داغ انتظار ... نان امید ... آب حیات عشق ...
اینجا که هستم ، ماهیان و ماکیان و خاکیان ، سجده بر سرخی خاک عشق فرو می آرند و نیت ، به مثال فرشتگان خوش نشین جناتی می کنند که تحتها الانهار ... خالدین فیها ... لا یبغون عنها حولا ...
و اینگونه است که جاودانگی را مزمزه می کنم
پای حوض آفتاب
لابلای نظربازی کودکی هایم ...
...
بی خبران حیرانند ...
...
حوض خاطره را خلوت کنید ...
آهای سایه های به جامانده از روز آفتاب ...
کنار بروید ...
دارد می آید ...
عطشش بر کام ...
آشوبش به دل ...
و چشمانش ...
...
آهای ... عاشق ... در انتظار چه نشستی ؟
به پا خیز ...
که از آسمان
بانگی بر می آید
که
قرعه ات را می خوانند ...
نیت کرده ای ؟
...
-------------------------------------
پی نوشت : آفتاب هفتم بهار را دیدم آخر ... از پس یک روز سراسر باران و بغض ... و چه طعمی داشت ... دیدار آفتاب در حوالی غروبش ...
حقیقت

چند ردیف شیرینی روی همدیگه چیده شدن
مهمونا هر کدوم شیرینی بر می دارن
همه هم خوب ! علی القاعده از رو بر می دارن.
یه کم که سر بشقاب خالی میشه ، جاهای خالی دوباره با شیرینی های توی جعبه پر میشه.
و باز دوباره
مهمون های بعدی هم شیرینی بر می دارن و باز هم سر بشقاب خالی میشه و دوباره جاهای خالی با شیرینی های توی جعبه پر میشه.
و این وسط
من نمی دونم اون شیرینی هایی که وقتی اولین بار جعبه باز میشه ، روی همه ی شیرینی ها هستن و اول از جعبه برشون می داریم و بعدا جاشون ته بشقاب میشه ، چه موقع کام ما رو شیرین می کنن ...
همیشه اون ته می مونن ...
همیشه در عمق ..
همیشه ...