حقیقت

سلام سلام خاطره ، سر سلامت
سهممون این بود ؟ غم بی نهایت ... ؟
این همه آسمون ، زمین ، ستاره
این همه جاده که در انتظاره
شب ، شب آشوب دل و دل ، به راه
طناب صبح و نفس بی گناه
نگو که باختیم ... که تمومه بازی
نگو رسیده فصل بی نیازی
نگو که خورشید نفسی نداره
نگو که شط ما رو به یاد نداره
هوار بزن ، دیوارا جون ندارن
ادای زندونا رو در میارن
بگو ... بگو که دیگه بی قراری
بگو که دریا رو در انتظاری
بهار قلبم دیگه تو آذره
بیا که وقت پرده ی آخره
من که هنوز منتظر قایقم
به جون خاطره هنوز ...
حقیقت
وقتی که نجوای حنجره ات ، از لابلای زخم و خونابه های گردنت به گوشم می رسید ، من نیز دستانم را بر کعبه ی ناگهان وجودت نهادم و بر آستان مالک یوم الدین ، رکعت از نو به پا داشتم. شاید آنسان که می پنداشتم ، هلاک لحظه های ناب عطش نباشم ، اینگونه که جانت جرعه نوش بزم هزارساله ی عشق شد ...
با تو هستم یحیی ...
می دانم ...
می دانم که هنوز بر مدار داغ پرواز ، لحظه شماری بی تابانه ات را با طعم لبخند خداحافظی همنشین می کنی و فریاد خموشت را نثار امواج فروخفته ی هور می نمایی ...
می دانم ...
ولی ،
...
ولی آخر مگر می شود گذشت ... و ندید که هستی ...
شادی ات فزون برادر ...
فراموشم نکن.
( اکبر )
...
پی نوشت : آب حیات عشق را پاداش سکوت می دهند. چه سکوتی هم ...
حقیقت

این روزها چقدر زیاد شده اند دردهایی که از اسارت حقیقت در چنگال انحراف زاییده می شوند و فریاد زمان را به گوش تاریخ می رسانند. من که خودم روسیاه ...
به کجا پناه توان برد ؟
انگار همه - نادانسته - در عزای حقیقت ، سر بریده ی حسین را به سوگ می نشینیم و غافلیم از پاهایی که بر گلوی حقیقت می فشاریم و چنگ هایی که بر سر و صورت عشق می زنیم.
چقدر نمی دانیم ...
به کوچه می زنم و خیابان . شب است و بانگ حسین ، از در دیوار شهر انعکاس می یابد. به دنبال مبدأ می گردم. شگفتا که هنوز باور ندارم ندانستن هایم را ... همه آمده اند، مشکی تر از همیشه ... کودک های قدیم از سر و کول هم بالا می روند برای قاپیدن طبلی و سنجی و کتلی و پرچمی ...
همه ، بزرگتر شده ایم...
شمایل ها را از دار تماشا پایین می آورند و من می مانم و سپندار ...
سپندار ، کسی بود که منقل ذغال و اسپند را به میان دسته ی عزا داران می آورد و دود و دمی به پا می کرد که من ، آری من .. همین حقیقی ترین من ، حسین را فقط و فقط در بوی آن اسپند می یافتم که دودش به هوا می شد ... سپندار ، همیشه بر یک نقطه از مختصات محرم بود و من ، همیشه در همان نقطه ، باچشم های بسته به دنبال حسی می گشتم ... بوی اسپند سپندار که به مشامم - و تمام وجودم - می رسید ، بغضم می گرفت از عشقی که در کربلا بر سر نیزه ها کردند و سر بریدند و عربده کشان ، معصومیت ها دریدند و زمان را داغدار ظلم بر عشق پاک نمودند ... حسین را همواره بر یک راستا به انتظار می پیمودم و می یافتم ...
و این روزها ...
رنگ مردمان شهرم ، دیگر به سپندار نمی ماند ... همه ، رنگ گرفته ایم ... زرد.
و افق نگاه هامان ، پستوی ماندن و ماندنی ها شده است.
چقدر تلخ نفس می کشم...