تبليغاتX
روزهای ناب
 

                                                 حقیقت

شب است ...

سرد و تاریک و خاموش ... و ناگهان ، نبودن ...

ناگهان ، جهیدن از آغاز و عروج به دوباره های همیشه ...

ناگهان ، درآمیختن خمیازه های آبی و شراره های سرخ حجله های ناگهان ...

ناگهان ، ناگهان رفتن ...

تلفیق صبح لیمویی کوچه و پیچ پرنور خیابان ... و حجله ای ناگهان ، در امتداد آینه و قیچی ...

...

تنها کسی که شاید هرگز گمانم نبود که روزی برایش بنویسم ، جوانک آرایشگری بود که هنوز هم حس می کنم زیر تیغش هستم ...

این همه سال، قیچی اش موهای ما را گاز گرفت ، ولی ...

عاقبت ، گاز او را گرفت و ... مرد. 

-----------------------------------------------

تحویلم نمی گیرد.

دیرگاهیست...

به سویش می روم - هرچند ، روسیاه -

ولی ...

صدایش می کنم ...

می گردمش ...

ندایش می دهم که :

" آهای ! باقی ! آهای ! حاضر ! آهای هم او که در وصفت شنیده ام که گاهی آنقدر دلتنگ بنده ات می شوی که برای آنکه به سویت بیاید ، به مصیبتی گرفتارش می کنی و به صعبی ، مبتلا ... تا همچون قایقی که چاره ای جز پهلو گرفتن به ساحل ندارد ، سر در آغوشت رها کند و های های ... "

می گویمش ... نه آنقدر که باید ... می دانم!

ولی ... وای اگر وارهانیده باشدم به املاء جدایی و امهال ماندن و استدراج رفتن ...

" آهای ! گفته باشم ... اینگونگی ها ، قرارمان نبود... کجایی نازنین ... ؟ "

و اینگونه است که دل ، می گیرد... و این یکی دیگر ناگهان نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:7  توسط حامد تقدسی  | 

 

                                                 حقیقت

حیف از واژه که همراه این حال شود و حیف از ترانه که شبگرد بی نشان آغازین شب بیست و هشتمین سال زندگی ام باشد...

به کدامین گاهواره آرمیده ام ... ؟

لحظه ها به شکار وهم در می آیند و سوگ دلم ، دو ساله می شود از منتهی الیه شط ... از آن غروب...

و چیزی بیش نمانده تا دهمین سالگرد سرگشتگی و شیدایی و ... جنون.

راستی ! این بازی روزها و یاد ها و خاطره های تلخ و شیرین ، چه وقت به فصل خنده می رسد ؟

در کدامین موسم دلدادگی ، افق نگاهم از پستوی ماندن و ماندنی ها فراتر می رود و ... از ته دل می خندم ؟

من چرا این همه من مانده ام ؟

کجاست پایان بی خبری ؟

همراه کدامین جوانه ی گندم ، سر از خاک تعلیق بر خواهم داشت ؟

آخر ای منتهای معدوم ! دیگرم دل نیست تا بیدل شوم از برای آسمانت... نیست نازنین ... نیست.

و این ، تمام هرآنچه درد بود که به جان گمشده ام نشسته ...

دل ، پیدایش نیست.

اشک نیز...

-------------------------------------------------

زیر پاهایم برف

روبرویم خورشید

در دلم خاطره ای

از ته دل خندید

 

گفت با من که نگرد

دلت این جاها نیست

شاید آن را یک دوست

عاشقانه دزدید

 

گفتم این هست محال

من و دل ، این همه دور ؟

ساز ، ناکوک و نوا

خارج از کنج امید ؟

 

گفت شاید مرده است ...

یا سفر رفته دلت

یا که همچون این برف

به دل خاک خزید ...

 

گویه از من ، هیهات

...

و در این شام نخستین گریه ،

به گواهی وجودی که دلش دیگر نیست ،

می زنم با همه ی واژه به طبل انکار ...

که دلم هست ... نمیرد هرگز

چقدر بی خبرم در شب میلاد ... چه حیف ...

نکند باز لب شط رفتی ...

ای دل ...

بی تو مردابم.

باز آی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:31  توسط حامد تقدسی  |