حقیقت

سلام قدیمی !
حال و احوال ؟
چه می کنی با سرنوشت ؟
چه می کنی با حال جدید هنوز ساده و استمراری ؟
چه می کنی با جاهای خالی ؟
چه می کنی با قحطی نگاه ؟
چه می کنی با دلتنگی ها ...
...
چهار راه نفس هایت هنوز خاکیست یا آن طفلک تخمه فروش پشت چراغ ، رخت بر بسته از خاطراتت ؟
از آن بالا بالاها چه خبر ؟
تازگی ها سر زده ای به پسرانم ؟
هنوز بر همان دامنه ی شیبدار سرسبز تاریک ،
پشت همان بوته ها قایم می شوند ؟
آن آتشها چه ؟
هنوز از سر همان تنوره های جاویدان بیرون می جهند ؟
از بهشت چه خبر ؟
...
سایه جان !
مسیرت اگر به آسمان افتاد ،
ردی از هشتمین ها نگیر ...
آنجا به مشک پیرزنان صحرایی نیز ،
جز هفت جرعه دوغاب حضور نخواهی یافت.
به گهواره ی طفلکان متصل ،
جز تکرار هفت باره ی ایاک نعبد
و
به آن خوشه ی همیشگی نیز ،
جز هفت ستاره ی مهر.
...
اما
آن بالا که رفتی ،
آیینه ی نگاهم باش
و این همه انتظار و بی خبری ام را
به انعکاس لطیفی از آنجا که هست ،
پایان ده ...
خبری بیاور از جانش
از نگاهش
از جنبش و از هر لحظه ی بی من غروب هایش
از کوچه ی زرشکی تنش
از زلال اشک هایش
از ...
...
و به یادگار
فقط
عکسی بیاور برایم ...
از
...
چشمهایش .
حقیقت

حال عجیبی دارم
چیزی شبیه رنگ سپید
با طعم ارتفاع
و با صدای پریدن.
اسب سرکش ذهنم ،
بر بلندای عروج ایستاده و نهیبم می زند به مثال مبشر و نذیرا ...
که " اگر بمانی ، هرگز سیب حقیقت به دامانت نخواهد افتاد ... جهیدن از سر بگیر پیرمرد ... "
و من ،
ندایش می دهم که
عبور باید کرد
و همنورد افق های دور باید شد ...
کجاست جای رسیدن ؟
...
گویه های مدامم را به هیچ می انگارد خاک
و هنوز
از پس این همه سال قلندری ،
من مانده ام و مویه
من مانده ام و آینه ی شکسته
و من مانده ام و تیغی که به جانم نشسته و
دستم ،
که به زلف مجعد مشکینش نخواهد رسید.
و چه تلخ است ،
اینکه چمدان سفری را ببندی ،
که مقصدش ، دیروز باشد...
و چه بیهوده ،
وقتی لحظه های مدام نفست ،
از حرم حضورش داغ است ...
داغ داغ ... مثل اولین بوسه.
------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ( نجوایی با دردانه ی نه سال و چهار ماه و شانزده روزه ام ) :
حکایت ، شاید خاکستری شده باشد به آتش جانت ... و آن حلقه که یادت هست ، - شاید - مدفون به زیر آن خاکستر ... ولی ... تو را به حقیقت سوگند ، از محول الحول والحوال مخواه که یادت را - لحظه ای حتی - از این وجود خسته ی بی آزار بگیرد ... یادت باشد ... لحظه ای حتی ...
حقیقت

تلخه یا شیرین ؟
این که تنها امیدت واسه ادامه ی زندگی ،
قطعیت وجود مرگ باشه
و اطمینان به این که
قرار نیست همیشه اینجا بمونیم.
و با این فکر ،
هر روز انگیزت واسه ادامه ی زندگی بیشتر بشه
و بهتر زندگی کنی،
به عشق لحظه ی پرواز.
...
منتظرم ...
چقدر هم تنها.
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء
حقیقت

تیز تیزم
مواظب باش!
گفته باشم ...
حالا فردا نشنوم که بخونی :
" مستم مستم مستم ، تیغش بریده دستم "
--------------------------------------------------------
پی نوشت : ما همچنان باده نخورده ایم و مستیم... با طعم چغا و گلدشت و تختی و بهار و کشت کار البته ... نه کادوس و گلسار و میکائیل و منظریه و شگالیو .
حیف ...
حقیقت
باید رفت
باید از این دخمه های پوچ هزار رنگ گذشت
و به دنبال همان شعاع مخملین طلوع ،
ردی از خورشید گرفت...
یادی از مهتاب کرد.
باید کرانه های فردا را
در اعماق دیروز پیدا کرد
و موج خروشان یأس را
به دریای متلاطم اشتیاق رهنمون ساخت.
از هر چه باتلاق ،
بیرون بباید جهید
و به خیزی بلند ،
تا ابدیت
پریدن آغاز کرد ...
عشق است به آسمان پریدن.
...
باید از تو نیز عبور کنم نازنین ... عبور.
و حکایت را این بار نیز
در سراچه ی جانم
به دار خاطره ها بیاویزم.
قسمت ، همان تصمیم های ساده ی ماست
نه آنکه بر لوحی منقش باشد
یا بر کوهی فریاد برآرند.
سهم ما
به قدر شأن ماست
نه بیش و نه کم.
باقی ،
خیال است و وهم
و رگه های ملموس خود فرا بینی ... خود بیش انگاری ... غرور.
...
حقیقت
چشمانم را می بندم
و آنسان که آرامشم هدیه کند ،
در رؤیای نیمه شبم
به زیارت هوای بامداد می روم.
از خیل خیال های قدیم عبور می کنم و
سر بر آستان خاطره می سایم.
به امید زنده می شوم ...
و
یک شب ، همین پایین ها ،
خود را می بینم
که هنوز همان زن ذلیل لیمویی هستم که
... بودم.
اما ...
حیف که
بدمد سحر ناگهان...
حیف!